تبليغاتX
::: یک پیرو از جنس احساس :::
 
   
 
               
   
         
 
 
 

پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384 7:42  
 

 
 

 

خدایا صدقه ام ده!

احسان کن!

مرا به خود وامگذار!

به راهی که نشانم دادی رهنمایم باش!

استوار ساز قدمهایم را!

خدایا صدقه ام ده!

دیروز بزرگ مردی پرسشی داشت ازپیرو

تو به که می آویزی؟؟؟

اگر برتر و برترینی بیایند چه؟؟؟

پیرو مگر خود آمده بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فرمانش داده بودند

اگر روزی ملامتش کنند برای ماندن،

درخواستش کنند برای رفتن،

چاره ای خواهد ماند جز اجابت آنکه فرمانش داد؟؟؟؟

خدایا صدقه ام ده!

کجاست آن طوفان زده شن های تنهایی؟؟؟

نمی بینمش

کجاست؟؟؟؟

بر ردای سپیدش گردی از غبار راه رفته و نرفته نشسته بود

و هنوز آن روز را می توان دید

کجاست؟؟؟

آتش

و خیرگی چشمانش به روشنا

هنوز می بینمش ...

خدایا صدقه ام ده!

کجاست آن غربت باران که مرا دربدر روزهای انتظار پشت پنجره می ساخت؟

کجاست آن غربت باران؟

تبدارم اینک

مادر نیست

کجایید؟؟؟

چرا دستمال نمناک صبرم خشکیده

مادر!!!! تر به محبت دستانت کن!

تبم را فرو نشان!

وای غربت باران

خدایا صدقه ام ده!

چرا نمی رود؟؟؟

انتظار که را می کشد؟؟؟

کودکیم می بینی؟؟؟

هنوز پنجره می خواهم

پنجره ای چوبی و سبز .. سبز سبز

و باران را که غریبانه از ابرهای دلتنگی ببارد

هنوز پنجره می خواهم

و پشت دری های سپید ، به سپیدی نقش های خیالم در زمینه ای همیشه سپید

خدایا صدقه ام ده!

چرا مداد رنگی هایت را بر نمی داری؟؟

آرام بر نقش هام بکش

چه می بینی؟؟؟

انتظار نیست؟؟؟؟

انتظار است

انتظار رحمتی آشنا

خدایا صدقه ام ده!

احسان کن!

بگذار خواب در هم بپیچاند این پیرو را!

مگر نگفتی همه تن احساس است؟؟؟

چشم ها یت را بسوی دیار سبز باران زده بکش!!!

دریا را می بینی؟؟؟

او آنجاست

نمی دانست دریایی باید دریایی شود

و اینک می داند

...

مادر باز آمدی؟؟؟

ببین! کودکت دیگر تب ندارد

و تنها اشتیاق پیوستن به دریا و آن دریایی در چشمانش موج می زند

اجازه هست؟؟؟؟؟

...

...

...

و پیرو در راه است

در راه پیوستن به دریا

که همه غربت باران را در خود دارد

خدایا صدقه ام ده!

احسان کن!

مرا به خود وامگذار!

به راهی که نشانم دادی رهنمایم باش!

استوار ساز قدمهایم را!

خدایا صدقه ام ده!

صدقه ام ده!

صدقه ام ده!

صدقه ام ده!

 

 


پروانگی هایم بهانه می خواهد ...

http://loverbutterfly.blogfa.com

 


و این هم بهانه عشق شیدایی هایم

http://loverforever.blogfa.com

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه بیست و ششم مهر 1384 9:48  
 

چه شد؟؟؟

 
   

برای تو که پرسش هر روزه ات این است: " راستی چه شد؟؟؟"

 

صاعقه ای زد و باران شد

دل تفتیده ز داغ تنهایی ز باران مهر پر شد

همه جا گلستان شد

و نیاز به گفتن راز  به کرشمه و با ناز عهد جانان شد

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه بیست و سوم مهر 1384 9:46  
 

بهشت در نزدیکی ها بود

 
   

همی گویم و گفته ام بارها

بود کیش من مهر دلدارها

پسرک چقدر بزرگ بود،

و پیرو در بهت و ناباوری عظمت عشقی که تمامی وجود پسرک را در برگرفته بود دست و پا می زد

" تو سرآغاز یک محراب هستی"

تدینی نوین و پیرو در آغاز این مسلک می خواست پیروی کند:

پسرکم برایم از زندگی بگو!

" زندگی یعنی فهم هم، انسانیت، گذشت و عشق"

و برخاست و در محراب قامت بست به نیت عشق:

"به خدا پناه می برم و از دستان بزرگ تو یاری می طلبم ...

ای لحظه گریختن جوانیم

ای باران رحمت جانم

دستانت را باز کن!

این طفل کوچک و ناتوان را در آغوش بگیر!"

در دل پیرو باز عشق جوانه زد ... بهار شد ... بهار ... و او بهشت را در نزدیکی ها لابه لای  گلهای داوودی که سکوت کرده بودند دید ...

لا به لای گلهای داوودی ...

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه هجدهم مهر 1384 15:38  
 

 
   

سکوت می آفریند مجال صعود

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه شانزدهم مهر 1384 14:41  
 

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

 
   

هیچ کس نبود از بزرگتر ها

اما در دل اجازت طلبیدند

بی چیدن گل و آوردن گلاب

یار هم شدند در یاد

اگر شما جای پیرو بودید و این پیوند عاشقانه را نظاره گر، چه می کردید؟؟؟

من به هلهله پای کوبیدم ، شور افشاندم به رقص شدم و پنهان از دیدگانشان اشک شوق را همراه خواست دلم ساختم ...

و به نیت عشق و دیگر هیچ ...  تفأل این بود از دیوان حضرت حافظ:

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این گنبد دوار بماند

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه دوازدهم مهر 1384 8:51  
 

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی - باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

 
   

دیروز بانو را دیدم

به میعاد عشق می رفت

مرا همراهش برد

دوست داشت همراهش باشم

دوست داشت لحظه دیدارشان را به تصویر کشم

زمان بوی یاس می داد

و مکان از ازدحام سکوت پر

اشتیاق در جانشان پر می کشید

اما نگاه ها چه غریبانه نقطه ای را می جستند برای پناه

پیرو نیز غرق در لذت بود

او عشق را می فهمید

و اینک چون همیشه عشق را تمنا می کرد

زمان را فرمان می داد بی قراری نکند برای رفتن

و چشم بر دستانی داشت که در تمنای وصال بودند

چه خوب که اشک چشمانش را نمی دیدند

او پروازشان را می دید

زمانی که بانو چشم می دوخت به راه

پیرو دل گرمش می ساخت

بانو  غرق در باور فرمان حق بود

و او ... او در بهت آغاز این راه

پیرو برایشان باور طلبید

باور آنچه دلهایشان را به هم نزدیک ساخته بود

قلم و نگاه بهانه های دیدارشان زچه زود آنها را به این باور رساندند که آشنا بوده اند سالها

او با چشم هنر به هنر چشم می دوخت و بانو به او

به روزهای پیشین اندیشید:

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

 

این آغاز راه بود

راهی که به او وعده داده بودند:

 

آنچه نصیب است همان می دهند ...

 

او از بانو شیدایی می خواست ... شیدایی چه دور ، چه نزدیک تا ابد

و بانو می دانست که شیدا بودن را سالهاست آرزو دارد

 

محرمانه دوستت دارم

محرمانه دوستت دارم

محرمانه دوستت دارم

 

بانو سرمست این کلامش شد باید کلامی داشت همسنگ لطف او:

 

....م ... عزیزترینم

و او نور شد

و پیرو بانو را دید که با سر انگشتان احساسش زلالیت وجود عزیزترینش را لمس می کند

 

و خدا در آن نزدیکی ها بود

بوی باران، بوی خاک و بوی یاس های سجاده نیاز ...

عشق آنجا بود، عشق آنجا بود، عشق و دیگر هیچ

 

اینک بانو دست در دستان او داشت و هم قدمش بود

 

راه زود تمام می شد

راهی که نباید به اتمام می رسید

 

شگفتا! این همه سال دور از هم و این همه نزدیک

 

پیرو می دانست این معجزه عشق است

آنها بودند که حیران این هدیه خدا بودند

 

و به او نگریست ... او عاشق بود ... عاشق عاشق

در دلش فریاد زد:

 

"یا شمس تبریزی مدد"

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه یازدهم مهر 1384 12:14  
 

 
   

فرصت ها را از دست ندهیم ...

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه یازدهم مهر 1384 11:30  
 

بانو در انتظار است

 
   

 

http://loverforever.blogfa.com

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه نهم مهر 1384 10:12  
 

من معشوق و او سراپا عشق

 
   

باورت می شود؟؟؟

دیشب در آسمان دلم خورشید طلوع کرد

درخشید

و من آنی شدم که در بندش نبودم

من معشوق و او سراپا عشق

هنوز زمزمه ساز دل عاشقش در گوشم طنین انداز است

هنوز دستانش در دستانم است

و او هنوز و هنوز بر ذهن جولان زده ام گام بر می دارد

گام هایش را شماره می کنم

تا به بی نهایت است

نهایت ...

....

....

....

و او از عشق سرود

و چه راست گفت:

بند پوتینش نیز تب داشت.

 


و شیدایی هایم ... وای ... از این شیداتر می شود؟؟؟

و نیز:

با او گفتم عشق هنر است. شما هم باور کنید.

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه چهارم مهر 1384 13:0  
 

 
   

پیام آوری که پاسخ سؤالات پیروانش را ندهد ...

به بیراهه زدنشان رابه تماشا خواهد نشست ...

دست بر روی دست!

کجاست آنکه یاری رساندم؟!

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

جمعه یکم مهر 1384 22:51  
 

سر به شيدايي زدم ...

 
   

http://loverforever.blogfa.com

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 
 
 

 

 
e