تبليغاتX
::: یک پیرو از جنس احساس :::
 
   
 
               
   
         
 
 
 

سه شنبه بیست و هفتم دی 1384 9:1  
 

جادوی عاشقانه

 
   

و دیروز گذشت ... لحظه ها همان بودند که می شناختمشان

اما ...

دیروز دعا نویس سرگذر فالم را ته فنجان سرنوشتم دید

گفت کسی دلش برایم تنگ می شود


آدم یه مامی مهربون از سادات داشته باشه و تبریک نگه خیلی زشت می شه نه؟؟؟

عید بر همه عاشقان مبارک

دیدی نشد ... خواستم عشق قاطی نشه با حرفام، اما شد. چه انتظاری داری از یک پیرو از جنس احساس؟؟؟

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه بیست و پنجم دی 1384 14:19  
 

شرح آشفتگی ...

 
   

آشفته ام دیدید این روزها.

بر من ببخشید

می دانم که خواهید بخشید چراکه می دانید پیرو به عشق زنده است

و وقتی عشق به خواب می رود پیرو نفس کشیدن را از یاد می برد

و روزگاران را بی عشق طی کردن کار پیرو نیست

یا به بیراهه می زند

یا در راه گم می شود

راهی بی مقصد

چهره ای نمی جوید

و دستی را برای یاری در دست نمی گیرد

اما ...

خدایم را دوست دارم

در لابه لای گم گشتگی هایم مرا می یابد

آخ ... گوشهایم درد گرفت از بس توبیخم کردند به جرم ندیدن عشق ...

ملامتم مکن خدا! شماتتم مکن!

عاشق می شوم دگر بار

از سر تا به پای

می شود بر من بخندی

آیه "راه عاشقی" دوباره بر من خوانده شد در کنج دنج تنهایی هایم

آیه دوباره بر من خوانده شد

و اینک من یک پیرو از جنس احساس سبد سبد گل عشق بر قدوم عشق شناسان این خلوت نثار می کنم

عاشقم ... باز عاشقم

امروز از او می نویسم و از او

کیستند اینان؟؟؟

کیستند  اینان که تمامی احساسات پیرو را با عطر گل یاس آمیخته اند

کیستند اینان

کلام عشق را بشنوید:

"حضورت همچون معمای حل ناشدنی است،تو آنقدر ساده و راحت آمدی که من شیفته صداقت و سادگیت شدم، نمی خواهم به این زودی ها از دستت بدهم، مرا تنها نذار!

کاش می شد قایق خسته جسمم در ساحل وجودت آرام بگیرد، و من می توانستم کوله بار سنگین دردهایم را در بیراهه های بی قراری، آنجا که دست هیچ آدمی زادی به آن نرسد رها کنم و مجبور نبودیم در میانه راه، دیواره بتونی و صعب العبور جدایی را پیش رو ببینیم. کاش تا آخر راه دل به جاده می سپردیم مثل سایه، مثل رویا... آیا طاقت می آورم این همه خاطره را رها کنم و آیا تو می توانی با بی احساس ترین احساس ها رها شوی و آیا از این مرداب و پهن دشت وسیع به سلامت خواهیم گذشت؟؟؟

یادش بخیر! یک ارتباط کاملا! اتفاقی و جالب ... و یک احساس واقعاً عمیق ... ای کاش کاری نکند که از دوست داشتنش پشیمان شوم."

و دیدار ... :

"با تو می خواستم در جاده های عبور تکرار شوم تا دوست داشتنی ترین ثانیه ها را برایم مهیا سازی، می خواستم سکوت شب را با خنده های مکرر تو بشکنم.

و درد ... و رفتن

از تو می پرسم چرا از رفتن ها سخن گفتی؟؟؟

"می خواهم بروم، می خواهم با تمام درد و غم هایم تنها بمانم، می روم تا باور کنی حتی ثانیه ای نبود که حس کنم ار انتخابت پشیمان شدم، می روم تا باور کنی اگر دوستت دارم فقط و فقط به خاطر خودت است، می روم تا باور کنی گاهی ارزش رفتن برای اثبات عشق خیلی بیشتر از ماندن و عذاب دادن است."

و نرفت و ماند  ... و آن دگری همراهش شد ... در جاده های عشق ره پیمودند و عاشق و عاشق تر شدند ... روزگار! چه می کنی با عاشقان! باران دیدگان می خواهی؟؟؟ رها کن عاشقان را! بگذار بی دغدغه پیش روند! بگذار عشق را فریاد کنند!

این روزها پیرو در دل گریست، که غنچه های عشق را دید که در حسرت شکوفایی اند... اما عاشق تر شد ... چرا که با امید عشق را زنده دید

و اینک من اینجا هستم، دستانم را بنگرید! رو به آسمان است... از خدای خلوتم رحمت می خواهم و لطف برای بقای عشق ... بیایید دست به دعا برداریم ...

دعا کنیم تا روزگار مهربان گردد و زخم نزند بر وجود عاشقان

دعا کنیم اشک شوق ببارد از چشمانشان

دعا کنیم دشت خلوت دلهایشان سیراب شود از باور مهر خدا

دعا کنیم

دعا کنیم

و دعا کنیم غنچه عشق شکوفا گردد ...

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه هجدهم دی 1384 14:17  
 

 
   

شکست

بغض سکوت با ناله جیرجیرک ها در دل شب شکست

می نالیدند

چراکه بیداران شب بودند و دلبسته آنان که خوابند


رفتم آنجا ... باز سخن از مرگ بود ...

 آنقدر سایه مرگ ماند که من سرمای قبض روحم را حس می کنم ...

مرگ نه مثل بوییدن شاخه گلی است ، نه مثل یک بوسه و نه مثل یک لبخند ...

مرگ من در آنجا کریه المنظر است ...

چراکه داغی بر دلم مانده است و آن سکوت خداست ...

چرا جوابم را نمی گوید که مرا به چه جرمی عاشق ساخت؟؟؟؟

این پایان انسانیت است. پایان احساس است و پایان یک زندگی است.

دیروز از عزیزی خواستم برایم دعا کند که عاشق بمانم ...

و امروز همو به من گفت چرا این همه راه می پیمایم ...

و این پاسخ سؤالم از آن آشنا بود که مرگ را می بیند و زندگان را شماره نمی کند ...

چه دردیست که من یک پیرو از جنس احساس امروز در انتظار پاسخی از خدایم باشم

که چرا ...چرا ... و چرا ؟؟؟

 


 به پروانگی هایم سرکی بکشید ... گذشته جزئی از وجود من است و رهایم نمی کند.

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه یازدهم دی 1384 11:28  
 

 
   

شب آغازید در سکوت دلم

و ستارگان تک به تک نمایان شدند

و من هم آغوشی برگ خزان زده را با رود شنیدم

وای بر این روزگار

رود میراند تک برگ فتاده روزگار را از تلمس عشق

وای بر این روزگار

به کجا می روی به شتاب؟؟؟

ره گم نکن!

عشق همین جاست

به عشق خواهد رویید بر درخت امید این تک برگ فتاده دگر بار

در آغوشش گیر

به عشق در آغوشش گیر

بگذار عشق بماند

بگذار عشق تا ابد بماند

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه هفتم دی 1384 9:54  
 

عشق ... عشق ... عشق ...

 
   

امروز دلتنگی هایم ادامه دارد

می دانید دردم چیست؟؟؟

دیروز دخترک نوباوه ای به من می گفت:

"با احساس و عشق زندگی کردن، راه و رسم حمار است"

آه که چقدر آه کشیدم در دل

چه شد؟؟؟

روزگاران را چه شد؟؟؟

که مردمان از عشق گریزانند

او که روزگاری از احساس سرشار بود

اینک مرا و گذشته خود را به سخره می گیرد:

"به ازای خرج احساساتم، مرا چیزی نخواهند بخشید، بی بهاست این متاع"

وای بر من!

وای بر من!

وای بر من!

شاید بخندید بر این درد پیرو

شاید بخندید

اما دردی توان فرساست

تا اشک نریزم بر ترکهای قلبم، التیام نمی یابد این جان

التیام نمی یابد

التیام نمی یابد


خوب من!

تو که عشق را انکار کردی بخوان! عاشق ماندن با رنج توأم است. بخوان!

ايستگاه خدا


 

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:

مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟


قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

 

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .

 

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .


مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .


و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري
.

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه پنجم دی 1384 13:49  
 

 
   

مهربانی ها را در قاب دل بر دیوار تن خواهم آویخت

می خواهم یادی باشد

به گاه گرفتاری ها

در زمانه ای که روزگار مجال اندیشیدن به مهربانی ها را از من می رباید

می خواهم یادی باشد


 پیرو حالش خوب است ... چرا که هنوز احساساتش آغشته به عشق است

ملالی نیست جز ...

می دانم غم ها خواهند رفت

و من باز از عشق خواهم نوشت

پیرو حالش خوب است

خوب است و سپاس می گوید دنیا دنیا لطفتان را

تنها اینک از روزهایی است که باز به راه بیراه می اندیشم

دوباره آن پیرو خواهم شد از جنس احساس و باز خواهم نوشت: عشق و دیگر هیچ

                                                       ششم دیماه هشتاد و چهار

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 
 
 

 

 
e