تبليغاتX
::: یک پیرو از جنس احساس :::
 
   
 
               
   
         
 
 
 

پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 10:38  
 

و نتیجه ای دیگر

 
   

من به تناسخی از خود در خویشتن رسیده ام ...

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 10:37  
 

یک نتیجه: ما تکرار گذشته ایم

 
  نامه سوم:

سه شنبه 11 تير

پرويز جان الان غروب است هيچ كس در خانه نيست  تقريبا تنها هستم باز هم به گوشه ي اين اتاق پناه آورده ام باز هم فكر تو مرا آزار مي دهد  مثل اين است كه دستي قوي  با نيرويي غير انساني  همه ي وجود مرا در خود مي فشارد حال عجيبي دارم  پلك هايم داغ است  اين حرارت  در همه ي بدن من  وجود دارد  امروز هم پستچي  نيامد امروز هم مثل روزهاي ديگر گذشت و من در اين انتظار كشنده  باقي ماندم .

چه قدر زندگي سخت است  پرويز  عزيز چرا بيهوده  سعي مي كني  مرا از خوددور سازي . چرا  مرا  در ميان اين مردمي که جز آزار دادن من هدف و مقصودي ندارند  تنها گذاشته اي . من اينجا نمي مانم  من نمي توانم  هر روز دعوا كنم  هر روز كتك بخورم  من نمي توانم  در مقابل كساني كه  به تو  و به من  فحش مي دهند  ساكت بنشينم و با آنها  رفتاري دوستانه داشته باشم  من اگر اين چيزها را به تو نگويم براي چه كسي  تعريف كنم  من  از دست اين غم به  آغوش  چه كسي  پناه بياورم  به خدا من زندگي در ميان بيابان  در زير آفتاب سوزان را به ماندن  در اينجا ترجيح مي دهم  ديگر در آنجا كسي نيست تا در هر ساعت  و بر سر  هر موضوع جزيي  مرا فاحشه و نانجيب خطاب كند من هم انساني هستم  شخصيتي دارم  احساساتي دارم  من يك بچه ي دو ساله نيستم  من  نمي توانم  هر روز  موهاي خودم  را  درچنگ  اين و آن ببينم  گوش  من ديگر نمي تواند اين  سخنان  ركيك و اين فحش هاي  وقيحانه را بشنود . من  قادر نيستم  مثل مجسمه  بايستم و آنها  به تو  بد بگويند  تو  را  فحش بدهند  پرويز اين دنائت ها  اين پستي ها  روح مرا  از غم و درد  فرسوده مي كند من اين  زندگي پر از جار و جنجال  و دورويي  و تزوير را  دوست ندارم  بيا مرا ببر  از دست اين ديوانه ها  نجات  بده  من  فقط در اين دنيا  تو رادارم  فقط  تو  دوست من هستي  ولي  تو كجايي  تو چرا  از من دوري  كرده اي

براي آنها  بنويس  كه مرا اذيت نكنند به من كاري نداشته باشند من  نه محبت  آنها را مي خواهم  و نه كينه  و دشمني  آنها را  من از اين نوازش هاي  مزورانه  نفرت دارم  اگر آنها به  تو گفتند  كه خوب هستي  و دوستت داريم  مطمئن باش  دروغ گفته اند  كارشان همين است  بي چشم  و رو هستند .

من به هيچ كس كاري ندارم  با هيچ كس جز در مواقع  احتياج حرفي نمي زنم  من  جاي كسي  را تنگ  نكرده ام  من يك  گنجه  بيشتر ندارم و هميشه آنجا مي نشينم  و از جايم  حركت نمي كنم  ولي آنها دست از سر من  بر نمي دارند دل من خون است  پرويز من در اينجا در ميان  اين رذايل اخلاقي  اين دورويي ها  و بدجنسي ها  زندگي  محنت باري  دارم  لااقل اگر تو بودي پيش تو مي آمدم  حالا  كجا بروم ؟

  اين  زندگي  نيست  اين  عذاب است  پرويز تو  را به خدا  بيا نمي خواهد  آنجا بماني  ما  اسباب  زندگي نمي خواهيم  بيا اينجا  با هم  كار مي كنيم من حاضرم  كار كنم  و زودتر قرض هايمان  را مي دهيم  هيچ چيز نمي خواهيم  همين كه با هم زندگي كنيم كافي ست .

 من  اينجا زيادي  هستم  يك آدم زيادي  مثل ميهماني كه زيادتر از حد معمول مزاحم صاحب خانه شود  مي فهمي  چه مي گويم  آنها  با  من اين طور رفتار مي كنند من نمي خواهم اين طور باشد من  نمي توانم  تحمل كنم  كه هر روز بالاي سرم  داد بكشند  كي مي روي  از دستت  راحت شويم  زودتر برو  و يا چند سال ديگر خيال ماندن  داري

 پرويز مي بيني  كه چگونه زندگي مي كنم  نمي خواهم  مايه ي ناراحتي  تو باشم  من نمي خواهم  سربار  تو باشم  اگر لازم باشد  كار مي كنم  پرويز  بيا  به خدا  تو  را ناراحت نخواهم كرد  بيا  با هم  زندگي  كنيم  بيا  مرا  از دست اين ديوها  اين  جاني ها  نجات بده  آنها با من و تو دشمن هستند  فريقته ي ظاهرشان  نشو حيف تو كه به اينها  مهرباني كردي  حيف تو  كه انسانيت به خرج دادي

 بيا عزيز  من ما هيچ چيز نمي خواهيم  من به هيچ چيز جز تو  احتياج ندارم  بيا  مرا  با مهرباني  به روي  سينه ات  بفشار مرا ببوس  مرا نوازش كن  مدت هاست از همه چيز محرومم  مدت هاست  كسي  با صمميت صورت مرا نبوسيده به چشم  من نگاه نكرده  و حرف هاي مرا  فريادهاي مرا گوش نداده  من تو را مي خواهم پرويز  عزيزم  تو را به خدا  و به آنچه  كه نزد تو مقدس است  قسم  مي دهم بيا  من به حد كافي  تنبيه  شده ام  من جز  تو هيچ چيز نمي خواهم  پرويز پرويز من اينجا خانه ي من است  بيچاره  ما كه  تا به حال توانسته ايم  در اين لانه ي فساد  زندگي كنيم  پدر و مادر من در مقابل چشم من به روي  هم هفت  تير مي كشند  من  مي ترسم  من ديوانه مي شوم من نمي توانم  اين چیزها  را ببينم

 پرويز  به حال من توجه داشته باش . من به تو احتياج دارم .

 تو را مي بوسم

 خداحافظ تو

فروغ

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 10:57  
 

بستر مردانگی

 
   

و روزی که بزرگ داشتند زن را گذشت ...

زن تقدیر شد

بی آنکه آغوشی از مهر ، پاک ز خواهش تقدیمش شود

بی آنکه قدرت احساسش باور شود

بی آنکه ...

شاخه گلی تقدیمش نشد

نه همسر بودنش ستوده شد و نه مادر بودنش

او در خواب رویای ظرفهای شسته شده را می دید

ملحفه ها سپیدبختی او بودند وقتی در زیر آفتاب می رقصیدند

و فریادش ...

آخ فریادش ...

تمام زنانگی اش قاشق قاشق در ظرف آش خورده می شد

این کابوس شبانه اش بود

خورده شد

باقیمانده عشقش از ته ظرف با نانی پاک شد

و او حسرت زانوانی را داشت که موج گیسوانش آبشار آرامش شوند بر آن

چقدر دور بود

چقدر سال از لالایی هایی که برایش می خواندند گذشته بود

و شهامت اینکه بگوید هنوز می خواهد با زمزمه های عاشقانه بخواب رود را نداشت

به مردانگی نظر انداخت

به او پشت کرده و خوابیده بود

و شاید خواب هفت پادشاه را دیده بود هر یک صاحب هفت دختر

یکی از دیگری زیباتر

مردانگی لبخند می زد

و زن می دانست که اینک هفتمین دختر شاه شاهان سوار بر اسب سپیدی است که ...

صدای کودکش گسست، نظر دوختن بر مردانگی را گسست

آغوشش از ناله های کودک پر شد

و از وجودش مهر بدو بخشید

نفس ها آرام

کودکش خفت

باز زنانگی هایش چارقد از سر گشود

و باد را دید 

باد را پشت پنجره هایی که هیچ وقت گشوده نمی شدند ، دید

و پرده ها از لطافت گریخته بودند تا با خورشید مبارزه کنند که بر زیبایی های رخسار بوسه نزند

امان از این همه درد

مردانگی غلتی زد

ملحفه بر رویش کشیده شد

عطر دستان زنانگی را با خود داشت

اما مردانگی خفته بود و نفهمید که چشمانی تمنایش می کنند

نفهمید

آهی کشید

دلش برای گلدانی که فکر می کرد شاخه گلی را در آغوش خواهد کشید، سوخت

دلش برای غذای شبی که خورده نشد سوخت

چقدر گرسنه اش بود

باید صبح با صبحانه ای آغاز می شد

سفره ای آراست از هنر دستانش

و نان گرم ...

به کودکش سر زد آرام بود

و مردانگی در بالاترین اتاقک برج نرد عشق می باخت

...

...

...

صف دیر تمام شد

اما نان دستش را گرم کرد، گرمتر و سوزاند

و او هنوز دلی داشت

دلی که می دانست سفره اش تنها چای کم دارد و ...

به بستر مردانگی رفت تا از خواب بیدارش کند

اما ...

روز دیگری آغاز شده بود

روز زن گذشته بود

بستر را ز آشفتگی آرام کرد

 گویی هیچکس در آن بستر نخفته بود

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه بیست و چهارم تیر 1385 10:0  
 

 
   

زن شعر آفرینش است

 

بياييم اين وجود سراسر احساس را همه وقت باور کنيم

لحظه هايتان سرشار از مهر ، صداقت و عشق

 


پروانگی های پیرو بروز شد

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه بیست و چهارم تیر 1385 9:57  
 

فروغ به زنانگیت سوگند ...

 
   

نامه دوم

چهارشنبه 5 خرداد

پرويز عزيز اكنون من به نامه اي كه تو  آن را  تحت تأثير احساسات  خاصي برايم نوشته اي  جواب مي دهم .

 اين نامه  براي من  بسيار تلخ و ناگوار بود . تو در آنجا نوشته اي كه بعد از سه ماه مي تواني  مرا به نزد خودت  ببري . من  اكنون  نمي دانم  چه طور بايد اين سه ماه را بگذرانم . حتي فكر كردن به اين  موضوع چشمان  مرا از اشك لبريز مي سازد. چيزي كه پيوسته  از آن  مي ترسيدم و در عين حال انتظارش  را مي كشيدم  همين بود .

 همين بود كه تو سر مرا گول بزني  بگويي يكماه و بعد  كه من راضي  به ماندن شدم و تو كاملا  از دسترس من دور شدي حقيقت  رابگويي.  درست است . من اقرار مي كنم  كه  باعث  رفتن تو  شده ام و بسيار پشيمان و شرمنده هستم  اين كوته فكري  وضعف اراده ي من بود كه تو را از من دور كرد. و من  بي آنكه  خودم بدانم چه مي كنم  به رفتن  تو رضا دادم . ولي در آنموقع اميودار بود كه بعد از يك هفته  و حداكثر يك ماه با تو زندگي خواهم كرد . من  از گفته هاي مردم مي ترسيدم  درست حدس زده اي پيوسته بيم داشتم  كه اين گفته ها  سعادت ما را در هم ريزد و ميان من و تو  اختلافي اندازد.  و براي فرار  از دست  اين گفته ها  براي اين كه كسي نتواند  به ما ايراد  بگيرد  و در زندگي  ما وارد شود  دلم  ميخواست  به جايي روم كه  از اين انسان هاي بدنهاد  و دورو  اثري  نباشد

 پرويز براي شخص من يك آپارتمان  مجلل  با يك اتاق گلي و  ساده فرقي نداشت و من در هر دو جا  خوشبخت بودم  ولي آن  فكر پيوسته مرا آزار مي داد و حالا مي فهمم  كه چه قدر احمق بودم . چه قدر بدبخت  و ضعيف بودم . من اكنون  با هر كس  كه بخواهد  در زندگيم  دخالت كند دشمني مي كنم  كينه مي ورزم مادر من به واسطه ي همين موضوع هر روز مرا لااقل صد بار   نفرين مي كند .... باشد من  مستحق اين  نفرين ها هستم . من اين چيزها  را به جان مي خرم زيرا  تازه  فهميده ام بايد  در زندگي به حرف مردم خنديد و به قول  تو ديگران  را كدو فرض كرد .

 من  اكنون  آن قدر قدرت  فكر و استقلال اراده  پيدا كرده ام  تا هر وقت كه لازم باشد به اين زندگي  سراسر  قيد و بند  و پر از رسوم و عادات پوسيده ي قديمي پشت پا بزنم و به آغوش  تو پناه آورم.

من اكنون با صراحت اقرار مي كنم  كه احمق بودم .  از يك  احمق  كمتر بودم و تو ديگر نگو نگو  تو ديگر اين حرف ها را به ياد من  نياور من  از گذشته ي خود شرم دارم چرا به حرف  آنها  گوش مي دادم  چرا ناراحت مي شدم  چرا  رنج مي بردم مگر يك انسان  آزاد يك  انسان  متمدن   بايد از اين حرف هاي  تو خالي رنج ببرد

 من در مقابل  بدگويي اشخاص ضعيف بودم ولي حالا قوي  شده ام  بيا برگرد با هم  يك اتاق کرايه مي كنيم  و در آنجا با كمال  سعادت زندگي خواهيم كرد .  هيچ كس  حق ندارد بگويد چرا  مبل نداريد چرا فرش نداريد  من خواهم گفت در عوض ما عشق داريم  عشق ما را گرم مي كند  ما را خوشبخت مي كند  ما براي  خاطر يكديگر  زندگي مي كنيم  نه براي رضاي  خاطر مردم .

من  نمي خواهم تو آنجا زحمت بكشي  رنج ببري  كار كني و در عوض من  راحت باشم  من اين راحتي  را نمي خواهم  برگرد . عزيز  من به خدا من  در مقابل تو مثل يك  بره مطيع خواهم  بود  هر چه  بگويي اطاعت مي كنم وهرگز  كسي نمي تواند از ما ايراد بگيرد .  پرويز عزيزم  اگر من  باعث مسافرت  و رنج و زحمت تو شده ام  مرا ببخش  من از ته دل  پشيمانم و اميدوارم  روزي بيايد  تا بتوانم  به تو ثابت كنم  كه ديگر آن طور نيستم  چرا به  آبادان  مي روي من  راضي نيستم  اگر بروي  من هم مي آيم  اين ديگر حتمي است  من  مي خواهم  با تو كار كنم  با تو زحمت بكشم و تو هرگز  نبايد  مانع من باشي  من  چيزي  نخواسته ام كه بد باشد  به قول يكي از شعراي  خودمان ( چيزي نخواستم  كه در آب و گل تو نيست)

لااقل پرويز عزيز  مرخصي بگير و به اينجا بيا يكي دو روز پيش من باش دو روز روي سينه ي من  استراحت كن  مي بيني  كه حرارت  سينه ي من  از آفتاب اهواز  سوزنده تر است  تو را با بوسه هايم  مي سوزانم تو را با اشك چشم شست وشو مي دهم تو  را به روي سينه ملتهبم  مي فشارم  پرويز بيا  من قدرت ندارم  سه ماه تو را نبينم من  از فرط  رنج و اندوه ديوانه خواهم شد  من مثل آدمهاي مجنون  فرار مي كنم  تا به آنجا  بيايم و ديگر بر نمي گردم  من بنده ي تو  هستم  من تو را ديوانه وار دوستدارم و از گذشته  پشيمانم  اگر باور نداري  مرا امتحان كن .

پرويز  عزيز دلم مي خواست تو اينجا بودي و ميديدي كه چه  قدر رنجور و لاغر شده ام  چه قدر رنج مي برم  اگر مي ديدي  مي آمدي  مرا مي بردي مرا نوازش مي كردي  يك گوشه ي اتاقت را به من مي دادي و من  در آنجا مثل يك خدمتگزار صداق  به تو خدمت مي كردم

 ديگر نمي گذاشتم حاضري بخوري ديگر نمي گذاشتم  بيهوش شوي تو را با بوسه هاي خود  به هوش مي آوردم

آه اينها فقط آرزوست  يك آرزوي  دوردست چيزي كه مسلم  است حقيقتي كه مثل همه ي حقيقت ها  تلخ و وحشت انگيز است  اين است كه من بايداينجا بمانم و تو نمي آيي  هرگز نمي آيي  شايد من ديگر نتوانم تو را ببينم  شايد بميرم شايدديوانه شوم  مگر انسان  از فرداي خودش خبر دارد .

من  محكومم  كه با رنج دوري تو بسازم ولي تو مي تواني مرا نجات دهي .  خداحافظ تو سلامتي تو منتهاي  آرزوي من است

فروغ

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه بیستم تیر 1385 16:9  
 

تمام عشقم ...

 
   

تو رود پر خروشی و دریا نمی شوی

من مانده ام چگونه تو شیدا نمی شوی؟!

تمام عشقم را جا گذاشتم لب حوض ...

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه نوزدهم تیر 1385 9:9  
 

بی خیال ستاره!!!

 
 

لالا لالا لالا لا لا

لالایی مادر هنوز ادامه دارد

و دستانش موج پر شکنج گیسوانم را به آرامش فرا می خواند

اما ...

بر چهره اش می نگرم ... چونان دستان پر مهرش پیر گذر روزگار است ... و باز و باز و باز

من مست خوابم

خسته ام

اما خواب می گریزد از چشمانم

و مرا فرمان می دهد که ستاره بشمارم

ستاره ها چه پر شمارند

از کجا باید آغاز کنم

از صد، هزار یا میلیارد میلیارد نور

از کجا؟؟؟

ستاره من کجاست؟؟؟

کدامیک بی قرار است از این همه بی شمار؟؟؟

کدامیک به انتظار سپیده است

کدامیک کلافه از روزمرگی است

و بیشتر کلافه که دیگر گهواره ای برای آرامیدنش نیست

کدامیک؟؟؟

لالا لالا لالا لالا

صدای مادر خواب می رود

و دستانش دیگر مد بی قراری ها را مانع نیست

دلم تا آسمان می رود

و خدای را جستجو می کند

کجاست این خدا؟؟؟

کجاست؟؟؟

از جنس من است یا مخالف این جنس؟

حیف که این تن خسته است

وگرنه به شرط برد با تو قایم باشک بازی می کرد

می شد گرگ این زمین

تو را از لابه لای مهری که لقمه ای نان و پنیر می شد با دستان مادر می یافت

تو را در تلألو پیراهن پر چین و واچین زرد رنگ کودکی ها می دید

چقدر خاطره

چقدر دویدن

چقدر خلوت

به قدر تمام جوانی هایم خلوتی داشته ام

خلوتی بارانی

و سکوت و سکوت و سکوت

کاش هنوز دنیا دنیا تکلیف شب داشتم

کاش هنوز عقربه ها بی دلهره پیش می رفتند

کاش هنوز من بی اندیشه به دفتری که مشقش نا تمام است بر چرخ و فلک زمان می گشتم

کاش و کاش

زنگ مدرسه را زدند

و من هنوز در بند یک مردمان نخستین مانده ام

باد، آب، خاک و آتش و زندگی آغاز می شود

من از چه هستم؟؟؟

شاید همه در این وجود باشد

من از بادم

که هر سویی وزانم

من از آبم

چو آن  آرام روانم

من از خاکم

چو بستر بر زمین گسترده ام من

من از آتش

دلم پر سوز و پر تش

که این تب در دلم تب آفریند

بجز عشق هم بر آن نامی نماند

عشق و دیگر هیچ ...

بی خیال ستاره!!!

دیگر صبح است و ستاره من هم گم شده است

بی خیال ستاره!!!

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه نوزدهم تیر 1385 8:50  
 

دیگر نپرسید !!! این هم فروغ ...

 
 

 

زندگی مشترک

نامه اول

يكشنبه 2 خرداد

پرويز محبوبم اين اولين نامه اي است كه بلافاصله پس از ورود به تهران برايت مي نويسم . مسافرت من با همه ي تلخي و ناراحتي هايي كه  داشت بالاخره گذشت  و اكنون كه در اين اتاق خلوت به نوشتن اين نامه مشغولم  چيزي  جز يك خستگي زياد و رنج دهنده  از آن همه ناراحتي ها در وجودم باقي نيست .

هم الان از خانه ي شما آمده ام .  پرويز به خاطر تو و به خاطر اين كه تو مادرت  را دوست داري  لازم ديدم  كه همين  امشب به آنجا بروم .  همه سلامت بودند و من هم  تا آنجا كه  توانستم  از زندگي خودمان  و از تو برايشان صحبت كردم . حكمت هم  بود پيغام  تو را به  او  رساندم  خوشبختانه  از قراري كه او مي گفت جاويدي  كار تو را درست كرده و حتي پول را هم گرفته  فقط منتظر اين است  كه  بفهمد  آيا  پول را بايد به من بدهد يا به تو در هر حال خودت مي تواني درباره ي  اين موضوع تصميم بگيري .

پرويز مامانم  لباسهاي بچه ي مرا دوخته  تخت و كمد هم سفارش داده و گفته است كه كالسكه هم به اتفاق هم برايش  انتخاب مي كنيم و مي خريم  اين هم  يك مژده ي دگر كه تو پدرسوخته  ديگر به فكر كالسكه و چيزهاي ديگر نباش . البته اينها اطلاعات و اخباري است كه درعرض همين امشب كسب كرده ام و بيش از اين ديگر خبري نمي دانم .  بيژن هم به اتفاق مادر  بزرگش رفت و قرار است  براي ترتيب دادن كارش  به خانه ي ما بيايد .

 پرويز مي داني  چند روز است تو را نديده ام . يك روز درست يك روز تمام است كه وجود تو را در كنار خود احساس نمي كنم . صداي تو  را نمي شنوم و نمي توانم  مثل يك موجود خوشبخت خودم  را در ميان بازوان تو پنهان سازم. پرويز همين فكر براي رنج دادن من كافي ست  تو نمي داني از آن ساعت  كه از تو جدا شده ام تا به حال  چه افكار تيره و غم انگيزي در مغزم  رسوخ پيدا كرده . پيوسته فشار بغضي را در گلويم احساس مي كنم  ميل دارم  گريه كنم  چهره ي تو يك لحظه هم از مقابل چشم من دور نمي شود  تو را مي بينم  كه با نگاه  مهربان  و پر از عشقت  به روي من خيره شده اي و در آن حال قلبم  با فشار دردناكي  در سينه ام به تپش در مي آيد و گرمي اشك را بر گونه هايم  احساس  مي كنم . پرويز  من نمي توانم خودم را با اين فكر تسلي دهم كه 20 روز ديگر تو  را مي بينم ... نه ... غم من براي يك روز و دو روز نيست . اصولا  من  به اين موضوع از نظر كميت فكر نمي كنم  كيفيت  آن براي من  غم آور است . من نمي توانم از تو  دور باشم . دوري از تو مرا  رنج مي دهد  حال چه فرق مي كند اگر اين دوري دو روز يا صد سال باشد .

پرويز من  براي خوشبخت  بودن به  وجود تو احتياج دارم من تو را با هيجان  يك  عشق مقدس و پاكي دوست دارم . عشقي كه تصور نمي كنم  در دنيا نظيري  داشته باشد . پرويز چه فايده دارد اگر يك بار ديگر به تو بگويم  كه تو  را مي پرستم تو را به راستي مي پرستم  مگر تو خود اين را نمي داني ؟  پرويز به من بگو با تنهايي  چه مي كني براي من بنويس غذا چه مي خوري  و برنامه زندگي ات چيست . پرويز  من ديگر هرگز از تو جدا نمي شوم  اين آخرين  بار است  من  تنهايي  را دوست ندارم . زندگي من  با عشق  تو توام شده و وجود توست كه  سياه و تاريك مي شود  نمي خواهم نامه ام  را تمام كنم  مهران  از اتاق ديگر مرا صدا مي زند ولي من نمي خواهم  اين آخرين وسيله اي را كه براي تسكين دردهاي خود  در دست دارم  ازدست بدهم . پرويز براي من نامه بنويس  آن قدر بنويس كه خسته بشوم  هر روز بنويس اين آرزوي من است  و تو اگر مرا دوست داشته باشي  به آرزوي من  توجه خواهي كرد . پرويز  من از فردا مرتب براي تو كاغذ مي نويسم  و جريان زندگيم را به طور مفصل شرح مي دهم  و از تو هم همين انتظار را دارم  اگر نامه ي  امشب من بد خط و كثيف است مرا ببخش زيرا آنقدر خسته هستم  كه اگر فكر و خيال تو  راحتم مي گذاشت  اكنون  در خوابي  فرو مي رفتم  كه انتهاي  آن فردا شب باشد . پرويز بوسه هاي  مشتاقانه ي مرا بپذير .

به اميد ديدار

فروغ

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه دوازدهم تیر 1385 11:18  
 

آرامش در ماندن است ...

 
 

چه دشوار است آشنا شدن

کاش راه آشنایی کوتاه بود، کاش !!!

...

...

...

روزهاست که می جویم

روزهاست که آرامش می جویم

اما آرامش سالهاست گم شده است ،چون کودکیم در لابه لای خانه های سنگی با پنجره هایی که رو به دیوار گشوده می شد.

آخ ... یادم می آید ... همه آن سالها در دویدن ها ، نشستن ها و بازی های کودکانه ام نیز به دنبال نشانی می گشتم ...

و با خود زمزمه می کردم: نشاني از که مي جويي؟؟؟

 اگر جوينده باشي تنها نامي بس.

 نشانش را از آشنايان ... آشنايي نداري پس از غريبه ترين ها هم که بپرسي نشانت خواهند داد ، شنيده ام بهايش تبسمي آغشته به عطر اقاقیاست و شب بو .

اما زمزمه ها دلخوشی جستجوهایم بود

چه آشنا و چه غریبه نشان آن خانه را نمی شناخت ...

باز هم یادها و خاطره ها و عشق آن سالها :

صمیمیت سر در خانه بود

پنج دری ها به روی مهر باز

فواره کوچک حوض آبی طراوت می بخشید به نگاه های عشق و به گلدانهای سفالی شمعدانی کنار حوض که ایوان خانه دلاویز بود از عطرشان ...

چشمانت را ببند!

ببین پدربزرگ مطهر وضوست و دستانش پر ز یاس

با من بیا !!!

عشق را عطر یادت ساز!

ببین مادربزرگ در خلوت راز و نیاز نشسته

چشم باز کن!

سجاده اش پر ز یاس است

باز هم با من بیا!

گهواره کودکی هایمان هنوز با تکان هایش برجاست

و دستان مادر و زمزمه جاودانی لالایی هایش

اما این خاطرات که ایمان این وجود بودند، تسلای آشوب دل نشدند

که گمگشته سالها جستجویش نبودند ...

سالها جستجو ...

اینک آن تکه کاغذ نشانی گذر روزها را با خود دارد و  اما در من کسی خستگی پاهایم که توانی برای گامی دگر ندارند را نمی بیند

خدای من! چقدر آرامش دور است

ایستاده بر بام دنیا ...

و این راه ...

می دانم باید با باور وجود راه را برای رسیدن به آرامش طی کرد

می دانم

اما کجاست این باور؟؟؟

نکند جا گذاشته باشم لب حوض؟؟؟!!!

رخسارم هنوزم ز وضو پاک است

اما سجده گاهم !!!!

کاش خدا اینجا بود

تا از او بخواهم اجازتم دهد پیشانی بر بستر هم آغوشی خاک و باران بسایم

و بارانی شوم

بارانی

و باز عاشق و عاشق تر ...

و باز و باز ... خاطره ها و یادها

چه چیزی مرا بازمی داشت از راه

از راهی که بیراهه هایش نیز پر ز گلهای سرخ بود

و نهایتش دریای آرامش

چه شد که باز ماندم از آن راه ؟؟؟

چه شد؟؟؟

چه شد که باور تو ایمان راهم شد و مرا بازداشت از بذل عشق؟؟؟

چه شد؟؟؟

...

زنانگی ها باید هویدا نشوند ...

باید هویدا نشوند

باید هویدا نشوند

زنانگی ها باید هویدا نشوند

این باوری بود که چونان قارقار کلاغک ها بیداری صبحگاهانم را به تمنایی می رساند:

"خوش خبر باشید، خوش خبر باشید"

اما تصورم تصویر تو بود با نقاب زنانگی بر چهره

این نقاب بزکهای زنانه نبود

نگاهی بود

نگاهی که می توانست  خیرگی حريصانه و دستان پرشهوت گرگان هوس را بفهمد

می توانست تمام لطافتی را که به هرزگی لمس می شود دریابد

که جسم در هم پیچید

و روح در پس پرده شود

اما باز رد آرامش به سودای سری آمیخته به خواهش دل آلوده شد:

"عشق نیافته ایم ما ..."

حیف از آن همه احساس که رفتند

و تنی بی عشوه وناز را پروریدند

حیف از آن همه احساس!!!

همه آن نازها در پستوی تاريك و نموری بر سر تاقچه هویت، ترشي ابد ساله اي شد و  در رديف هنر دستان خود این زن نشست

زنی که جنس دومش می خوانند

جنس دومی که آدمیت را از بهشت راند و برای زیستن بر زمین نیازمند قدرت مردان شد که ضعیفه اش خواندند از آن روز ...

لعنت بر این روزگار ...

نیاید روزی که زنان زنانگی شان را هویدا نکنند ...

نیاید آن روز ...

که مردانگی همه وجود را در برمی گیرد و خود نیاز ناز می شوی ...

نیاید آن روز ...

هنوز تلخی آن ترشی ابد ساله را حس می کنم

مست و کامم تلخ

و به هوشیاری رسیدنم هزاران سال شد

هزاران سال

و رهایی چه دشوار بود

و آرامش دورتر

که پنهان کردن زنانگی و هویدا کردن مردانگی ناز و نیاز را در هم می ریزد و  وجود را نابود می گرداند

آری بايد زنانگي هويدا باشد و پيدا و همه مردان با همه قوت هاي مردانگي نيز بايد باشند

و هنگامی که شب بر پهنه زمين گسترده گشت

همان شبي كه عاشقان را سکوت و آرامشش مطلوب است

بايد سر بر دامن سفيد و گلدار زنان گذارند، تا سحر سر رسد،

برخيزند،

نياز آرامش را از ياد برند

كوهي شوند استوار و پناهي مطمئن براي تمامي ضعف ها

نه ضعف مردانگی ، که ضعف در جنس مردانه داشتن

و اینک دیگر کلامی نیست

تنها خواهشی مانده برای ماندن

چه ضعیف، چه قوی بمانید

و ماندنتان باور شود

بمانید و بدانید هیچ واژه نامه ای نیست که بی ضعیف ، قوی را معنا کند

هیچ واژه نامه ای ...

 


حرفی از دیروز اما برای امروز

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه دهم تیر 1385 8:53  
 

تا به کی؟؟؟

 
   

زنان در صندوقچه های معطر به نفتالین می پوسیدند و اینک ...

چرا همیشه رخت آویزی می جویند؟؟؟

تا به کی آویزان دیگران بودن؟؟؟

تا به کی؟؟؟!!!

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه دهم تیر 1385 8:48  
 

تا وصالشان راهی نمانده ...

 
   

نامه شانزدهم

پرويزم نامه ي تو رسيد بارك الله  حالا شدي پسر خوب  از تو خيلي  ممنونم  كه هم زود به نامه ام جواب دادي و مرا در انتظار باقي نگذاشتي و هم عكست را برايم فرستادي  به خدا خيلي خوشحال  شدم هيچ چيز ديگري نمي توانست  مثل ديدن عكس تو مرا به آن هيجان  و  مسرت  دچار سازد  حالا مثل اين كه ديگر تنها نيستم  خيال تو و عكس  تو هر دو با منند  و لي تو خودت  با من  خيلي  فاصله داري  درست است كه جاي تو در قلب من است ولي اين را  هم نبايد  فراموش كني  كه قلب من هم در پيش توست  بهتر بگويم  تو در دل مني و من  اين قدر از تو دور  يارب  چه قدر  فاصله  بين من و دل است  پرويز عزيزم  مي داني چرا اين قدر تو  را دوست دارم  براي اين كه تو هيچ وقت  در مقابل سوالات من  در نمي ماني و من هر چه بگويم  تو آن قدرت  را داري كه بلافاصله  با يك جواب حسابي و منطقي مرا سرجايم بنشاني  باور كن  در مقابل  تو خيلي  درمانده شده ام تو خيلي شيطان هستي و مي خواهم بگويم  كه در حاضر جوابي  دست  همه را از پشت  بسته اي پرويز يك چيز ديگر هم هست و آن“ اين كه تو همه ي افكار مرا مثل خودم  مي خواني  و درك مي كني  همه ي آنهايي را كه نوشته اي  قبول دارم انسان  در مقابل  منطق  و طرز استدلال  تو بيچاره مي شود مثل من كه  الان هيچ چاره اي ندارم  جز اينكه  همه ي حرف هاي تو  را بپذيرم و به تو حق  بدهم  كه راست مي گويي  و من هم چز اين  منظور و مقصودي نداشتم و من انشاالله  سر فرصت  اين نامه ي تو را جلويت باز مي كنم و به يك يك  آنها جواب مي دهم (  البته  جواب هايم  از همان قماش است  كه خودت مي داني )  معلوم مي شود تو در اداره  خيلي گرفتار بي كاري و خماري شده اي كه  به نامه هاي من  هم  در آنجا جواب مي دهي  و ديگر كارت  به جايي رسيده  كه از پاكت هاي اداري هم سوء استفاده مي كني پرويز محبوبم  حالا  كه دانستم منظور تو  از استعمال  كلمه ي ( به خاطر ... ) ترحم  و... نبوده  براي جندمين بار بگويم كه  به خاطر من به خاطر  فروغ  كه تو را خيلي دوست دارد بيا و از خر شيطان  بپر پايين تو آخر با اين اصرار  عجيبی  كه اتفاقا  خيلي هم به جا و صحيح  است  مي ترسم  من و خودت  را  بدبخت كني  آخر پرويزم  من قبول دارم كه تو راست مي گويي و  حق داري  ولي آنها كه نمي پذيرند  و تو هم  كه حاضر نيستي دست  از عقيده ات  برداري  آن وقت مي داني چه طور مي شود ؟  من  و  تو  براي ابد  از هم جدا مي شويم  اين هم كه  حالا ديگر برايم مسلم شده  است كه تو دوستم داري  ديگر بعد از تو زندگي  برايم ارزشي نخواهد داشت  خيال نكني كه  دروغ مي گويم  آن دفعه  هم تصور كرده بودي كه من دروغ گفته ام  ولي اين طور نبود پرويز من و به  آنچه  كه گفتم  عمل نمودم  ولي خدا نخواست من بميرم و تو را نداشته باشم  خدا عادل است  و اميدوارم   كه مرا  به تو  و تو  را به من  و من و تو  را به سعادت ابدي  برساند . من هم مثل تو  از اين  وضع رنج مي برم  و ناراحتم  به خدا حيران مانده  بودم مي دانستم چه كار كنم  اما نامه ي تو رسيد و راه حلي جلوي پايم  گشود  اما بپذير پدرم  حالا تهران  نيست  تقريبا يك هفته است كه ظاهرا  براي هوا خوري  و باطنا به منظور ديدار تازه كردن به زنجان  رفته همين چند روزه  مراجعت مي كند  و ما بايد  تا پيش از مراجعت  او ترتيب كار را تعيين كنيم  تو  اول براي من بنويس  ببينم چه قدر پول داري آخر  من كه پيغمبر نيستم تا حدس  بزنم  تو مي نويسي  مقدار جزيي  بسيار خوب  اين مقدار جزيي  را با عددد معين كن  تو  از من كه نبايد چيزي  پنهان كني  بنويس  چه قدر مي تواني خرج كني  الهي خدا نسل هر چه اسكناس  است از روي زمين  بردارد تا من  و تو  راحت شويم پرويز من كه براي تو نوشتم چرا پدرم گفت چهار ماه  ديگر و ضمنا مقداري  را كه تو بايد ذخيره كني معين كردم  حالا  آيا تو  آن قدر پول داري اگر نداري چه قدر داري  من مي خواهم  پيش از وقت كار  را طوري ترتيب دهم كه   با وضع مالي  تو مناسب  باشد  و بنابراين  بايد در مقداري كه تو قادر هستي  در اين راه  مصرف كني  با خبر باشم  پس  تو صريحا اين موضوع  رابرايم بنويس  بعد تا  پدرم بيايد من  با مامانم  مذاكره  مي كنم  هر چند حالا  هم  با مامانم صحبت كردم  مامانم   موافق است و حاضر است به ما كمك كند  ( دروغ نمي گويم )  تو پرويز  وقتي براي من نوشتي  كه از لحاظ  مالي آماده اي  يا نه  آن وقت من هم مي فهمم كه بايد چه كار كنم  اگر آماده بودي  وقتي پدرم  آمد مامانم  اين موضوع  را با او در ميان مي گذارد  وتو هم  به وسيله ي يك نامه  البته  نه با مضموني  كه براي من نوشته بودي  او را از تصميم  خودت با خبر مي كني  و ضمنا  من هم  وظيفه ي خودم  را  يعني اصرار و پافشاري  را انجام مي دهم  با اين ترتيب مطمئنم  كه كار بر وقف مراد  ما پايان  مي يابد  پرويز  تو بايد نامه ات را طوري ترتيب دهي  كه ديگر جاي كوچك ترين  ايرادي  باقي نماند من بعدا  براي تو مي نويسم  كه  چه كار كني اما پرويز اين  را فراموش  نكن كه بايد  قيمت آن ... را پشت قباله بيندازي  تا آنها راضي شوند ( البته به خاطر من )  بعد  يك روز مي رويم خريد و يك شب من عروس مي شوم  و تو داماد  و بعد هم ... ديگر بقيه اش  را خودت حدس بزن  راستي  خيلي خوشبختيم اما پرويز تو  چرا  اظهار نا اميدي  مي كني  من بدبخت  تا مي آيم  يك قدري  به آينده  اميدوار شوم و درسم را بخوانم يك  مرتبه نامه ي تو مي رسد و نويد بدبختي و جدايي مي دهد  و مرا از ترس  زهره ترك مي كند  آخر ما چه  طور مي توانيم  از يك ديگر جدا بشويم  آيا  اين انصاف است كه آدم بيايد و به خاطر چيزهاي جزيي  و اختلافات  كوچك سعادت خودش  را لگدمال كند پرويز تو  را به خدا اين قدر سخت نگير  تو مرا  خيلي اذيت مي كني  اما از انتقام  من هم بترس  كاش  آن قدر  قدرت داشتم  كه همه ي موانع  و مشكلاتي  را كه در راه  ازدواجمان  موجود است  در يك لحظه  از ميان بردارم  و در كنار  تو به يك سعادت  حقيقي  ويك خوشبختي ابدي  برسم  من  كاملا  از حيث فكري  در اختيار تو هستم هر چه بگويي با جان و دل  اجرا مي كنم  تو گفته اي  كه بايد با تو  همكاري كنم  بسيار خوب من حاضرم  اما به شرطي كه  تو موفق شوي  به من قول بده  تا من  همه ي  سعي  و كوششم  را در اين راه مبذول دارم  حالا پرويزم  منتظر جواب تو هستم  تا ببينم  چه عقيده اي  داري  آيا قبول مي كني  و يا نه باز هم مي خواهي  مرا  اذيت كني  خدا كند  من و تو زودتر  به هم برسيم  تا من تلافي     كارهاي تو  را  ( البته كارهاي نكرده )  سرت در بياورم  اما پرويز  از عكس هاي تو هيچ صحبت نكردم    ژست كه خيلي گرفته بودي  خيلي مثل  خودت  آه  آن يكي ... اي بلا چشم ها را خمار كرده  ابروها را بالا  برده موها را مرتب كرده   فرق  كج ديگر چه مي دانم  ... چشمم روشن  تو هم  از اين چيزها بلدي ؟  پرويز مهربانم  يك سوال  از تو مي كنم  بايد حتما جوابش  را بدهي  اجازه مي دهي  آن قدر كه دلم مي خواهد  عكس تو  را ببوسم ؟ ( ژست نگير )  يك چيزي  يادم رفت  پرويز حالا  دو سه روز ديگر امتحانات  ما شروع مي شود و تو هم كه مي داني من تجديدي هستم  پس دعا كن  قبول شوم  مطمئنم  اگر تو دعا كني  حتما قبول  خواهم شد ببين  هر شب وقتي مي خواهي  بخوابي بگو اي خداي بزرگ مرا  به فروغ فروغ را به من  و باز هم فروغ را به نمره ي  20 ( يا 18 يا 16 و بالاخره  به هفت هم راضي هستم ) در امتحان شيمي  برسان  يادت  نرود پرويز من عقيده دارم  اين موضوع  را بگذاريم  براي بعد از امتحان  من هر چند  تا نامه ي من به تو برسد  و تا تو  به من جواب بدهي  يك هفته طول مي كشد و تا پدرم بيايد  و اين موضوع مطرح شود من هم امتحانم  را داده ام  ولي اگر نداده بودم  تو هم صبر كن پرويز من در همه كار و هميشه از خدا كمك  مي خواهم  و خدا هم مثل اين كه به من نظر لطفي دارد  و آرزوهايم را اجابت مي كند تو هم  از خدا كمك بخواه  مطمئنم  موفق خواهي شد و پرويز من از آن معما سر درآوردم و فهميدم  معني  ق-ت  چيست  حالا كه تو نگفتي  من هم از لج تو  از آن استفاده مي كنم  حق اعتراض هم نداري  خداحافظ تو پرويز محبوبم

ق - ت

ف

ف

روز چهار شنبه ي  هفته ي ديگر من منتظر جواب نامه ام هستم  2/6/1329

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه ششم تیر 1385 13:16  
 

همیشه عشق ...

 
   

پیوند

یگانگی

عطش ناب عشقه بر تن پیچک

و سکوتی لبریز از دلخواسته ها

حسی بکر

لحظه لمس دلبستگی

تو،  او

و

 او،  تو

آن سکوت، آن خرامیدن و آن لحظه خدایی شدن

خرامیدن ماه به بزم نیلوفران مرداب

و یک پرواز

تا اوج ...

شاید تو بدانی ...

که این خفتگان بیدارانی هستند تا  دوباره تا همیشه ... اما  ...

اما اولین بار که به عبور مورچگان بیدار می شوند ...

وه!!! خدای من! باشکوه است

که رد عبور مورچگان حسی است آمیخته به شعف

می روند چونان لغزش یک قطره اشک

که دل را صفا می بخشند

و تن را آرام

...

...

...

بمان!!!

که زندگی با خاطره این یاد جان می گیرد

و تو باز خدایی می شوی

خدایی و همیشه عاشق، همیشه معشوق و همیشه عشق و دیگر هیچ ...

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه چهارم تیر 1385 10:23  
 

نقطه ... سر خط

 
   

زندگی به پیچیدگی رسم خطوط درهم و برهم بدست کودکی من و توست

بیا همراه کودکی شویم !!!

در آغاز خطیم ...

 


همراهان لطیف تر از برگ گلم از همه شما به خاطر مهربانی هایتان سپاسگزارم ...

پیرو سلامت است اینک، به لطف خدا، با محبت شما و ... عشق و دیگر هیچ (این را نگویم نمی شود پیرو به عشق زنده است دیگر )

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه چهارم تیر 1385 10:20  
 

باز هم فروغ و پرویز ...

 
   

نامه پانزدهم

پرويز...

به خدا اگر امروز نامه ي تو به دست من نمي رسيد  ديگر با تو قهر مي كردم  دو هفته انتظار  شوخي نيست  آن هم براي من كه بزرگ ترين  دلخوشی ام خواندن  نامه هاي توست   اما  بالاخره  خدا  رحم كرد و نامه ي خيلي شيرين و يك كمي تلخ  تو امروز  به دست من رسيد پرويز به خدا   تو خيلي مرا اذيت مي كني  مي داني  من تصميم  گرفته بودم  اصلا  ديگر به گذشته  فكر نكنم  اگر نه  من  هم بلدم  از تو گله كنم  و من هم مي توانم  اشتباهاتي  را كه تو مرتكب شده اي  شرح دهم  و يك قدري  قانعت كنم  ولي تو ...  نمي دانم  چه بگويم

اول از همه بايد  موضوع نامه را برايت روشن كنم  پرويز گفته ي تو  درست است من هم  مقصودم  همين بود راست  است من  به  تو  گفتم  مجبورم  كردند ولي تو نمي داني  به چه ترتيب  آخر پرويز عزيز من، مجبور كردن  تنها اين  نيست كه يك كارد  دست بگيرند  و سر  مرا دم  باغچه بگذارند  و بگويند   يا بنويس  يا سرت  را مي بريم  نه  گاهي اوقات  با تحريك احساسات  و پرورش  غرور  صدمه ديده  و در هم شكسته انسان را وادار به ارتكاب اعمالي مي كنند  كه نه تنها راضي نيست  بلكه در حين ارتكاب  هم نمي تواند  بفهمد كه چه مي كند  من هم گرفتار  يك چنين  وضعي  شده بودم  و آنها  بعد از اين كه با سرزنش  بدگويي مذمت  احساسات  مرا به حد كافي  تحريك كردند آن وقت من هم  تحت  تاثير احساساتي  كه آنها برانگيخته بودند  به نوشتن  آن نامه  مبادرت  نمودم  و در حقيقت  مجبورم  كردند  من از دست احساسات  و در زير فشار  هيجانات  روحي  به اين وسيله  فرار  كردم در حالي  كه  ابداً  راضي نبودم  و اين  يك  عمل اختياري  نبود  يعني در آن ساعت  عقل  بر اعمال من حكومت نمي كرد و كاري هم كه از روي بي عقلي  انجام داده شود  نمي تواند براي كسي  مدرك  دروغگويي  و تظاهر باشد  يك بار ديگر هم به تو گفتم  پرويز به خدا  دروغ نمي گويم  من بلافاصله  بعد از نوشتن  آن  نامه و فرستادن  آن  نامه  به قدري  پشيمان شده بودم كه مي خواستم  به پستخانه بروم و نامه  را بگيرم  و چون ديدم اين  عمل غير ممكن است تصميم گرفتم  براي تو تلفن كنم  و خواهش كنم  آن  نامه  را نخوانده براي من  پس بفرستي  و حتي دو سه بار هم  به عزم تلفن كردن  از منزل بيرون آمدم ولي چون  وقت كم بود  و در هر بار هم  براي تلفن كردن  به تو بايد يك ساعت معطل شوم  نشد كه نشد  و نتيجه  را هم كه خودت مي داني  اين  موضوع نامه پس  همان طور كه خودت نوشته اي مرا  مجبور نكردند يعني مستقيما مجبور نكردند  بلكه با تحريك احساسات من  مرا وادار كردند  كه اشتباهي مرتكب شوم  يك بار هم از تو خواهش  كردم  اين موضوع  رافراموش  كني و تو مثل  اين كه يادت  رفته  باز هم  از اين نامه ي جهنمي  من  صحبت مي كني  من از اين به بعد  حاضر نيستم حتي  يك دقيقه  از وقتم  را به شنيدن هر چه مربوط به اين نامه است  اختصاص دهم . همين و بس . ( و اما  راجع  به وعده ي سرخرمني )  اولا  اين  لقبي كه تو به اين  وعده  عطا كردي  زياد  برازنده  و مقرون  به حقيقت  نيست  چون اين وعده  صحيح و درست و پابرجاست  تا موقعي كه تو وضع ماليت را اندكي  مرتب كني  و بتواني پول  جمع كني  پرويز  با وجود اينكه مي دانم  زياد  براي حرف هاي من  ارزش  قايل نيستي  باز هم مي گويم  كه مامانم  ديگر مخالفتي ندارد  و موضوع  شرط ها را  كنار گذاشته ( آن هم به خاطر من )  پس تو از اين  حيث نگران  نباش  تقريبا  همه موافق اند   اين هم گزارش  من مي خواهي باور كن مي خواهي  باور نكن من فقط مي گويم  كه بعد ها  نگويي چرا  به من نگفتي  پرويز  عزيزم  يك  دفعه  به تو گفتم  كه براي موفق شدن  احتياج به  پول داري  اگر من خودم يك قدري  بزرگ تر بودم و به سن قانوني  رسيده بودم اين مشكل  را هم  به نفع  تو  حل مي كردم ولي  افسوس   كه ديگر در اينجا اختيار از من  سلب  ميشود  و در حقيقت  اين بندها و  قيودات خانوادگي  براي من  مشكلي بزرگ و مانع پيشرفت  كار من  اند  من  به خاطر اين كه تو فرصت بيشتري داشته باشي و بهتر بتواني  فعاليت كني  مدت  چهار ماه  را به شش ماه يعني  تا بهار سال آينده  تمديد  مي كنم  اين موضوع را با پدرم هم در ميان گذاشته ام  و او موافق است  پرويز تو  اگر ماهي 150 تومان  هم ذخيره كني  بعد ازگذشتن شش ماه  900 تومان پول خواهي داشت  من فكر نمي كنم  تو  به غير از خرج لباس و خرج هاي  جزيي ديگر خرجي داشته باشي پس به آساني  مي تواني  ماهي 150 تومان  از حقوقت  كنار بگذاري  و به  علاوه  وقتي انسان  اراده و پشتكار  داشته باشد 9 ماه  نه يك ماه  هم  مي تواند  آنچه را كه  اراده كرده است به دست بياورد من به تو  گفته بودم كه به بيش از 500 تومان  احتياجي نيست ولي تو بين  اين دو هر مقداري  را كه مي خواهي ذخيره كن  چون لازم است من هم مثل تو  با تشريفات با جشن  با تجملات  و از اين قبيل  چيزها  مخالفم و آن را در صورتي  شايسته مي دانم  كه شوهرم  پولدار و ثروتمند باشد  ولي وقتي مي بينم  تو هنوز  آن قدرها  استطاعت  مالي نداري كه بتواني  مثلا  جشن  مفصلي بگيري نه تنها راضي نمي شوم  بلكه  حتي الامكان  سعي مي كنم  باري از دوش  تو بردارم  و از اسراف و زياده روي جلوگيري كنم پس  تو هيچ وقت نبايد  از اين حيث ناراحت باشي و به  مقداري كه من  تعيين كرده ام  اعتراض كني چون  من همه ي حساب ها  را كرده  و تا آنجا  كه توانسته ام  موضوع را به نفع تو خاتمه داده ام  بديش  اينجاست  كه پدر و مادر من به اين چیزها  خيلي اهميت مي دهند  و مثلا وقتي پدر من به تو مي گويد  من  با  تشريفات  مخالفم  مقصودش  اين نيست كه اصلا جشني گرفته نشود من او را از تو بهتر مي شناسم  او تشريفات را اين مي داند كه مثلا در كافه جشني  بگيرند و هزارها تومان خرج كنند  و با اين مخالف است  نه با جشني كه در منزل گرفته مي شود  و عدم  آن  را اهانتي  به  حيثيات  وشئونات خانوادگي خود  مي داند  و اين كه به تو پيشنهاد كرد صبر كني مقصود اصلي اش  اين بوده است كه تو بتواني  پولي   جمع كني  و جشن مختصري  بگيري  ببين پرويز  به عقيده ي من انسان  با كمترين  مقدار مي تواند  بهترين   كارها  را  انجام  دهد و  بهترين  چيزها  را  فراهم كند  به شرطي  كه اندكي  سليقه  و يك قدري  حس  مجلسي  ترتيب  بدهم  كه همه  تعريفش  را بكنند  و به همه خوش بگذرد  تا تو چه عقيده اي  داشته باشي ولي من  همان طور كه گفتم  زياد به اين چيزها پايبند نيستم  و فقط مي خواهم رضايت پدر و مادرم  را فراهم كرده باشم من سعي  مي كنم  آن قدر خرج كنم  كه تو استطاعت  داشته باشي  و تو نبايد  هرگز از اين بابت  ناراحت شوي  تو به من  بگو چه قدر مي تواني  براي اين منظور خرج كني  تا من  هم يك  قدري فكر كنم و راه حل  را گير بياورم  و اما حالا  برويم سر  گله ها و شكايت ها ...

پرويزم  تو هميشه سعي مي كني از من گله كني  تا اندازه اي هم حق داري و من هم اعتراف مي كنم  كه گاهي  اوقات  مرتكب  اشتباهاتي مي شوم  ولي بايد  اين  را هم  به خاطر داشته باشي كه فروغ پيغمبر  نيست ويك انسان  ساده و عادي  غير ممكن است  در زندگي مرتكب خطاو اشتباهاتي نشود ولي باور كن  پرويز من  هيچ وقت  نمي خواسته ام  به تو دروغ  بگويم  و بر خلاف  آنچه كه گفتم  رفتار كنم  مخصوصا نسبت به تو اصلا  من اگر بخواهم  به تو دروغ  بگويم  ناراحت مي شوم چون تو را دوست دارم  تو را همسر  آينده و شريك زندگيم مي دانم  و بنابراين  اگر به تو دروغ  بگويم  مثل اين است كه خودم  را گول زده ام زيرا  چون تو شريك  زندگاني  من هستي  بين  من و تو كوچك ترين  پرده  و حايلي  نبايد وجود داشته باشد  و ما بايد  نسبت  به  هم  فوق العاده  صميمي  و مهربان باشيم پس اين گناه وخيانت  بزرگي محسوب مي شود اگر من به تو دروغ بگويم  و يا موضوعي  را  از تو پنهان  كنم  درست است من حرف هايي  زده ام كه بعد ها بر خلاف  آن عمل كرده ام ولي  به خدا پرويز  تقصير من  نيست  انسان گاهي اوقات  در موقعيتي  قرار مي گيرد  كه مجبور مي شود بر خلاف  ميل و رضايت  قبلي اش  حرف هايي  بزند  و يا  اشتباهي  مرتكب شود  اما تو مثل اين  كه تنها به قاضي  رفته اي و كارها  و حرف هاي خودت را فراموش كرده اي  من  از تو يك  گله ي بزرگ  و خيلي هم بزرگ دارم تصميم  گرفته بودم آن را هرگز  به تونگويم  ولي تو مرا وادار مي كني  حالا  كه اين طور است از لج  تو من هم مي گويم  اما زياد عصباني نشو درست فكر كن  بعد  جواب مرا بده

آخرين باري  را  كه به خانه ي ما آمدي   به ياد داري  تو  در آن شب خيلي حرف ها زدي كه زياد  به مذاق من خوشگوار نبود  ولي وقتي  كه مي خواستی بروي  يك حرف عجيبي زدي  كه  به خدا  اگر تو را دوست نداشتم  و اگر براي  تو ارزش  و اهميتي  قايل نبودم  همان جا  تلافي مي كردم  دليل و علت  آن را  از تو نخواستم  اما من چيزي  نگفتم  فقط  به خاطر تو و بعد  هم سعي كردم  اين موضوع را  فراموش كنم و كمتر به آن بينديشم حتما الان از خودت مي پرسي چرا مگر من  چه حرفي  زده ام ؟  يادت رفته حق هم داري  فراموش كني براي اين كه حرف هاي  بد كمتر   در خاطر انسان مي ماند  خودت  را حاضر كن الان  مي گويم يك دو سه  ( مواظب باش ) « تو  گفتي : فروغ من ديگر ( حاضر نيستم ) قيمت  آينه و شمعدان  را پشت قباله  بيندازم و مهر را هم فقط ( به خاطر تو ) بالا بردم »  به خدا من نمي فهمم  مقصود تو از گفتن  اين حرف ها چيست  تو  اگر مرا دوست  داري  چرا  با كمال ميل و رضايت  قبول نمي ني  و اگر دوست نداري چه لزومي  دارد بعد  از آن همه گفت و گو  تنها به خاطر من  قبول كني در صورتي كه اگر تو مرا دوست  نداشته باشي منهم در نزد  تو خاطري  نخواهم داشت  پس  چه !  آيا  تو خواسته اي  به من  ترحم كني  و به احترام  عشق من به اين  عمل دست  زده اي ؟  و آيا اين كلمه ي به خاطر تو معني  ترحم  را بيشتر نمي دهد  تا عشق ؟  به خدا  وقتي به اين چيزها  فكر مي كنم  وقتي اين حرف هاي  عجيب تو را به خاطر مي آورم  نه تنها از زندگي  بلكه  از خودم  كه اين قدر پست  و بيچاره شده ام  متنفر مي شوم تو خيال مي كني كه من احتياجي  به  ترحم دارم  نه هرگز هرگز . من اين  عشق ديوانه  و سركش  را در قلبم  خفه مي كنم . من از اين همه اميد و آرزو چشم مي پوشم  من سعي مي كنم   حتي اگر به قيمت  زندگيم هم تمام شود تو را  و عشق تو  را فراموش كنم  ولي هرگز  راضي نمي شوم كسي  از راه ترحم با من  ازدواج كند چرا ؟ چرا ؟ مگر من چه گناهي  مرتكب شده ام و كدام لكه ي  ننگ  بر دامانم  نشسته است ؟ اگر من خوب و مهربانم  اگر مي توانم  تو را خوشبخت كنم  اگر مي توانم براي تو همسري  مطيع و باوفا  باشم اگر تو  مرا دوست داري و اگر من صاحب صفاتي هستم كه يك دختر  نجيب و برجسته مي تواند داشته باشد پس چرا حاضر نيستي  مثلا مهر مرا  با كمال ميل 10000 تومان كني  و آن  را با  اكراه  قبول مي كني  چرا مگر در اين معامله زيان مي كني  و  مگر در بهاي آنچه  كه مي دهي  همسري  به دست نمي آوري  كه يك عمر باعث خوشبختي  و سعادتت  خواهد شد و يك عمر به  خاطر آسايش  تو زحمت خواهد كشيد آيا اگر تو تمام دنيا را  هم  به پاي  او  بريزي  زيان  ديده اي ؟

ولي اگر من بد هستم  من  لياقت  همسري شخصي  چون تو  را ندارم  من نمي توانم تو را خوشبخت  كنم تو مرا دوست نداري پس چرا حاضر مي شوي و تازه مي گويي به خاطر تو نه نگو اگر اين طور  است  نمي خواهم  ديگر اين  كلمه را تكرار كني اگر من  خاطري  داشتم  مزدي نداشت  بعد از آن  همه گفتگو و چانه زدن  تازه  نرخ مرا معين كني و بپذيري انسان  بلا را  كه به جان  نمي خرد  پس چه كسي  تو را وادار كرده  است  كه به اين عمل مبادرت  ورزي  و  رضايت دهي مگر نه اين كه تو خواسته اي  به من رحم كني در صورتي كه اگر اين طور باشد من هرگز  راضي  و خشنود  نخواهم  بود  به  خدا اين چيزها  آدم  را ديوانه مي كند  اگر تو  از من  اطمينان داري و اگر مي داني كه من مي توانم  يك عمر  با تو زندگي  كنم  پس  قباله و مهر و هزار  چيز ديگر يعني  چه  آيا اين چيزها  مي تواند در زندگي  ما تأثير داشته باشد  و آيا اگر مهر من  10000 نه  صد هزار  تومان  باشد  من هرگز آن  را از تو مطالبه خواهم كرد  تو تصور مي كني من آن قدر  پست فطرت  و دني طبع هستم  كه به پولي  كه تو در بهاي  من  مي پردازي چشم داشته باشم و بخواهم روزي قباله ام را عليه  تو  و به نفع  خودم به كار برم نه  من  اين طور نيستم  و اين  بندها  و قيودات  خانوادگي ست  كه مرا وادار کرده است به اين چيزها اهميت بدهم . بزرگ ترين  هديه اي كه همسر من مي تواند به من تقديم  كند  روح اوست اخلاق اوست  نجابت  اوست  نجابت و شرافت  اوست بلندي  طبع و استقلال  فكر اوست  من مي خواهم چه كنم  و چه نفعي به حال من  مي تواند داشته باشد يك قباله من خودم  را بالاتر و بزرگ تر از آن مي دانم كه به اين چيزها  خودم را دلخوش كنم و به اين قيود  پابند باشم  نه تو نگو  به خاطر من  اين حرف مرا آتش مي زند  من  در اين يك كلمه ي كوچك به قدر يك دنيا معني مي بينم  مثل اين كه تو بخواهي يك حيوان بي ارزش را خريداري كني و  براي آن  حيوان قيمت  زيادي تعيين  كرده باشند و تو راضي نباشي و بالاخره  الحاح و التماس  او تو  را راضي كند و او را به همان بهاي گزاف خريداري كني و بعد هم بگويي من  اين پول  را فقط  به خاطر تو دادم  يعني ترحم  كردم  يعني تو  اين قدر ارزش نداشتي  يعني  تو لايق  نبودي ولي من دلم سوخت  به تو رحم كردم  مطمئن باش اگر ارزشي  داشتي  به بهاي  بيشتر  و با كمال ميل  خريداريت مي كردم .  بله پرويز تو مي خواهي  با من همين  معامله  را  بكني تو با اين  كلمه مي خواهي به من  بگويي  فروغ من  به تو رحم كردم دلم سوخت تو  ارزشي نداشتي . اگر نه  من راضي مي شدم  و با كمال ميل  و  رضايت  و از همان اول  قبول مي كردم . به خدا دلم مي خواهد  از شدت  تأثر گريه كنم  آخر چرا  بايد  اين طور باشد  من  از تو  توقع  شنيدن  چنين سخناني  را ندارم من ‌آن قدر كه به بلندي  طبع و نظر مردي اهميت مي دهم به ثروت  و شغل  و مقام  و شخصيت اجتماعي او توجه  ندارم چرا تو بايد اين طور باشي ؟ نمي دانم خدا كند من اشتباه كرده باشم  در جاي ديگر تو مي گويي ( من ديگر حاضر نيستم  قيمت آينه و شمعدان  را پشت قباله بيندازم )  اين باز هم همان معني را مي دهد  تو  باز هم  با اين حرف مرا  تحقير كرده اي  مرا  كوچك و پست كرده اي  و باور كن  اين حرف هاي تو  تاثير بدي در من  مي كند نسبت به تو بدبين مي شوم اعتمادم  از تو سلب مي شود  آخر چه دليل  دارد و تو چرا  اين حرف را مي زني ؟  اين چيزها در من خيلي تاثير مي كند و من  به اين جزييات  بيش از اندازه  توجه دارم . هر چه فكر مي كنم دليل  اين  مخالفت تو  را  نمي فهمم  تو  مي ترسي   قباله زياد سنگين شود  و تو نتواني به موقع  از عهده ي آن بر آيي  اين كه فكر پچه گانه اي است  چه طور تو  از اول  زندگي به فكر  روزهاي جدايي هستي و مي خواهي  جاده  را صاف كني  به خدا خيلي  بد است  من خيلي رنج مي برم  تو تصور مي كني  كه ممكن است  روزي من و تو هم  جدا شويم  نهايت  غير  عملي است  اين باور كرددني نيست  و تازه تو تصور مي كني  اگر ما در زندگي زناشويي  مجبور شويم از هم جدا شويم  من  به قباله و مهر ... اهميتي  مي دهم  نه به خدا  من فقط براي اين كه به تو ثابت  كنم  چنين فكري  ندارم  در يك نامه همه چيز را به تو مي بخشم  زيرا مي خواهم خيال تو راحت باشد  من پست  و كثيف  نيستم من  حتي فكر اين  را كه بخواهم يك روز  قباله ي خودم  را منبع عايدي  قرار دهم ننگ مي دانم  من از آلودگي   به اين ماديات  گريزانم  هدف من در زندگي  زناشويي  غير از اينهاست  من وقتي شوهرم  را دوست بدارم  تا آخرين  لحظه ي حيات  و  تا آخرين  قطره ي خونم  به خاطر  او و به خاطر خوشبختي او كوشش خواهم كرد  من امروز  فقط مي خواهم با تو  ازدواج كنم  زيرا احساس مي كنم  كه  به خوبي مي توانم  وسايل  خوشبختي تو  را فراهم سازم  من از دسته ي دختراني نيستم كه منظورم  در ازدواج  فقط  تحصيل ‌آزادي بيشتر و يا مثلا  پوشيدن  لباس هاي  قشنگ تر  و توالت كردن باشد  من اين چيزها  را ننگ مي دانم  پستي و رسوايي مي دانم . (  آيا  فكر مي كني كه من اين طور كه به تو  معرفي شده ام نباشم  و بعد ها  تغيير اخلاق بدهم و باعث  زحمت تو بشوم نه اينهم قابل قبول نيست زيرا انسان  تا به كسي اطمينان ندارد  او  را براي همسري  خود انتخاب نمي كند آيا  مي خواهي تناسبي  بين وضع مادي  تو  با اين چيزها  برقرار باشد اين هم كه غير عملي است  اين چيزها  به وضع مادي كسي بستگي ندارد و با شخصيت  و مقام  اجتماعي  خانواده ها مربوط است و علاوه بر اين رسم است  و بايد پيروي شود )  من شخصا به اين چيزها  عقيده ندارم  من شرط ازدواج  و سعادت  عشق  را صد هزار تومان مهر و انداختن  قيمت آينه و شمعدان  به پشت قباله  نمي دانم من كسي نيستم  كه به مهر و از اين قبيل چيزها  چشم داشته باشم و همان طور كه گفتم  فقط به خاطر اين كه به تو ثابت كنم پست و كوته فكر نيستم  حاضرم  همه ي آنچه  را كه تو در قباله ي من منظور مي داري  به خودت  ببخشم  من  اين چيزها  را فقط به خاطر  پدر و مادرم و رضايت آنها مي گويم  آنها به طرز فكر و عقيده ي تو آشنايي ندارند و اين مخالفت تو را  حمل بر لئامت و خسيسي مي كنند  مثلا اگر تو فكر مي كني اين موفقيت آخريت  خيلي عادي بود نه درست است كه بالاخره به نفع تو تمام شد ولي نظر پدرم درباره ي تو تغيير كرد و اگر تعريف هاي من و دلايل من  نبود هنوز هم  عقيده داشت كه تو آدم خسيسي هستي  ببين پرويزم  اين موفقيت به چه قيمتي  براي تو تمام شد و حالا  اگر  از اول  موافق مي كردي  آنها  به تو خوشبين تر  مي شدند مي داني  من فكر  مي كنم  مخالفت تو با مقدار  مهر صحيح  بوده و كاملا  موافق بودم  و چون مي دانستم  كه اين جزو  عقايد توست  و انسان  هم بايد  از عقيده اش  دفاع كند وي اين مخالفت  دومي زياد مرا ناراحت كرد درست است كه من خودم  به تو پيشنهاد كردم در صورتي كه پدرم  به من چيزي نداد  تو هم  قيمت  آينه و شمعدان  را پشت قباله نينداز  ولي تو چرا پذيرفتي ؟  تو  چرا بايد قبول كني ؟ 

پرويز محبوبم اين  افكار است كه مرا ديوانه مي كند اين چيزهاست كه مرا رنج مي دهد  وقتي فكر مي كنم  و مي خواهم  علت مخالفت تو را  پيدا كنم و هيچ دليلي براي آن نمي يابم  آن وقت مجبور مي شوم  به اين  دليل متكي شوم  كه شايد  من آن قدرها  ارزش ندارم  كه تو  به خاطرم  به اين چيزها  راضي شوي  شايد نمي توانم  نه  اين طور نيست  اگر من  و وجود من  در نزد تو  ارزشي نداشت  تو هرگز مرا  براي همسري  انتخاب نمي كردي و باز هم  فكر مي كنم  حتما اين عشق زياد  در تو  نفوذ نكرده اگر نه  هر وسيله اي  بود موفق  مي شدي  و اين چيزها  را بهانه نمي كردي و  براي خودت مانع  نمي تراشيدي  . و بعد .... ديگر خودت  حالت مرا  حدس بزن ... حالت انساني  را كه در تنگناي  فكر گرفتار شده  و مي خواهد  محبوبش  را تبرئه كند و نمي تواند و به  ناچار  همه ي گناه ها را به گردن  خودش  مي اندازد ... پرويز  ديگر گله ي من  تمام شد  فكر مي كنم سر تو هم درد گرفته باشد  اما  من حالا كه  دل پرم را خالي كردم  ديگر  به اين  موضوع  فكر نمي كنم  اما  تو  بايد به من جواب بدهي كه چرا ؟ پرويزم  اگر گفتي  در بهار سال آينده  چه اتفاقي مي افتد . در همان روزي كه من و تو  براي اولين بار  بعد از مدتي  يكديگر  را ديديم  من  مي خواهم روزي كه با تو  ازدواج مي كنم  همان روز باشد  تو  هم  بايد موافقت كني  اصلا  پرويز  زمستان  هيچ لطفي  ندارد  توي سرما  و برف و باران  كه نمي شود خوش بود  و شادماني كرد  من مخصوصا  مدت را به شش ماه  تمديد كردم كه هم  تو فرصت بيشتري براي فعاليت داشته باششي و هم بهار بيايد  چون بهار فصل  عشق است  ( چه بي تربيت شده ام  چه حرف هايي مي زنم )  ببين شهريور   مهر  آبان   آذر   دي   بهمن   اسفند   فروغ + پرويز = خوشبختي   اين ديگر حتمي و قطعي است  مي خواهي باور كن مي خواهي باور نكن .  آزادي . خدا كند زودتر فروردين  برسد تا من تلافي  همه ي اين گله ها  وشكايت ها  را سر تو در بياورم  بگو ان شاء الله  نامه ام خيلي طولاني شد اما هنوز  خيلي چيزها مانده كه به تو نگفته ام و به نصف مطالب نامه ي تو جواب نداده ام  اين ديگر باشد براي فردا  فردا يك نامه ي ديگر مي نويسم  و به بقيه ي گله هاي  تو پاسخ  مي دهم پرويز به من گفتند تو رتبه  گرفته اي  حالا خواه راست و خواه دروغ من  تبريكم  را گفته ام اگر راست است كه هيچي  اگر دروغ است تبريك من مال روزي كه اين موضوع  حقيقت  پيدا كرد پرويزم  آخر نامه ات يك شكلي نقاشي كرده بودي كه من  هر چه  فكر كردم  از معماي  آن سر در نياوردم  آخر اين چيست ق - ت  به خدا  من  از اين چيزها  سرم نمي شود  مثل يك فرمول مي ماند  ولي حل كردنش  كار حضرت ... است  پ ش كه مي دانم  يعني پرويز شاپور ولي از آن دو تا بالايي ها چيزي نفهميدم  راستش  رابگو  ق ت  يعني چه و مقصودت  چيست  ديگر يك علامت  ضربدر  هم ميان يكي از صفحه ها كشيده بودي از اين هم چيزي نفهميدم  گمان  كنم  براي من خط و نشان  كشيده اي  اين طور نيست ؟ اين را هم  برايم بنويس يادت نرود  ديگر از اين به بعد جواب نامه   ام را زودتر بده  من شنبه ي گذشته براي تو كاغذ دادم  و  تو  در هفته ي بعد جواب دادي  بسيار خوب خيلي  تنبل شده اي ...  پرويزم دلم مي خواهد  هميشه  به من بگويي  فروغم    يا  فروغ من   چون اين كلمه  به من قوت قلب و اطمينان مي دهد و من در هر بار كه آن را بشنوم  به ياد مي آورم  كه مال  تو هستم  مال تو  كه اين قدر دوستت دارم  ديگر از من  گله نكن كه چرا كاغذ مختصر مي نويسم  آخر پرويز در آن مرتبه  من سوژه اي  براي نوشتن  نداشتم  و به همين دليل نامه ام مختصر و كوتاه بود. اما تو مثل اين كه دواخانه  باز كرده اي پشت سر هم  از داروهاي اختراعي خودت  تعريف مي كني  و به من  وعده ي معالجه مي دهي اگر مريض هاي ديگرت را هم  به همين سرعت  و با همين روش بخواهي  معالجه كني  يك روز در داروخانه ات را مي بندم  و تحويل زندانت مي دهم  اين از من به تو نصيحت  كه زياد براي داروهاي خودت  تبليغ نكني و اما اگر از درد دست من  بخواهي همچنان باقي ست  اين دفعه  بايد جواب نامه ام را زود بدهي نامه ام كتابي شد  من ديگر ركورد  پرحرفي  را شكسته ام زود .  زود امروز  جمعه است من  فردا اين نامه را  به پست مي اندازم  شنبه يك شنبه  حتما دوشنبه  به دست تو مي رسد تا چهار شنبه  عصري حتما بايد جواب نامه ام را داده باشي و اگر نه به جرم اهمال در انجام  وظيفه تسليم مقامات  جزايي ات مي كنم .

خداحافظ تو فروغ تو

پرويز يك عكست  را براي من  بفرست  يك دفعه ي ديگر هم از تو خواهش كردم ولي مثل اينكه يادت رفت  اگر عذرت اين است كه  عكس قشنگ نداري  باشد من همان عكس زشت تو را دوست خواهم داشت  تو  در چشم من  از همه ي مردم دنيا بهتر و خوب تري ديگر بهانه نياور

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 
 
 

 

 
e