تبليغاتX
::: یک پیرو از جنس احساس :::
 
   
 
               
   
         
 
 
 

یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 17:42  
 

بخيه دل ممكن است؟؟؟

 
 

 

دلم جیرینگ جیرینگ صدای شکستگی دارد

دستانم را بر قلبم می گذارم تا شکسته ها نریزد

 - آقا! خانم! چسب زخم بسته ای دویست تومن

- یک بسته

اما کم می آورم

چسب کم می آورم

و دیگر هیچکس نیست که بسته ای دیگر به من بفروشد

زخم كهنه مي شود

ولي دل نگراني ملامت مادر با من مي ماند

 كه چرا اين زخم را بخيه نكرده ام؟!

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 17:36  
 

فروغ و نامه اي ديگر

 
   

نامه شانزدهم

 شنبه 8 مرداد

پرویز عزیزم امیدوارم حالت خوب باشد از حال من و کامی بخواهی بد نیستیم دیگر حوصله ام به کلی سر رفته چون تو هم نمی آیی و هیچ کس را هم جز تو ندارم که با او زیاد رفیق باشم پرویز جانم نمی دانم چرا حالم این قدر بداست می ترسم دیوانه بشوم هیچ وقت در قلبم احساس آرامش و راحتی نمی کنم گاهی اوقات اگر به من چیزی نگویند تا سه روز غذا نمی خورم می روم پیش مامان و برمی گردم و می گویم غذا خورده ام در صورتی که اصلا چیزی نخورده ام میلی به غذا ندارم شب ها آن قدر ناراحت می خوابم و آن قدر خواب های وحشت انگیز می بینم كه حالا از خوابیدن هم بدم می آید یک حالت اضطراب همیشگی دارم و نمی دانم علتش چیست روی هم رفته از زندگی سیر شده ام خیال نکن باز از روی احساسات حرف می زنم نه به خدا علاقه ای به زندگی ندارم . دلم می خواهد بمیرم و در عوض وجود من باعث ناراحتی کسی نباشد روزها اغلب برای خودم می نشینم و شعر می سازم تا حالا 4 قطعه شعر خوب درست کرده ام که یکی را فردا در سپید وسیاه بخوان این شعر را خودم در صندوق پسا مجله ی سپید و سیاه انداختم و گمان می کنم فردا بگذارد چون همان روزهای اول آمدنم به تهران به صندوق انداخته ام پرویز جانم نمی دانم تو با من چه خواهی کرد آیا مرا همچنان دوست خواهی داشت یا به یک باره مرا ترک خواهی کرد من همیشه به این موضوع فکر می کنم من تو را دوست دارم از ته قلب می گویم هیچ وقت خاطره ی محبت های تو را فراموش نمی کنم نمی خواهم تو رابدبخت ببینم هر وقت من حس می کنم که وجود من باعث بدبختی توست من فروغ را از صحنه ی زندگی تو کنار می کشم من نمی خواهم تو به خاطر من که ارزش و لیاقت فداکاری را ندارم رنج بکشی پرویز به خدا نمی دانی چه قدر بدبخت هستم هیچ وقت فریب ظاهر مرا نخور همیشه غصه می خورم و از این که راه علاجی برای دردهای روحی خودم پیدا نمی کنم ناراحت هستم پرویز تو باید همیشه خوشبخت باشی چون پاک هستی به هیچ کس بدی نمی کنی و همه تو را دوست دارند ولی من نه . من چه هستم ... یک آدم بدبختی که هر کسی زورش می رسد به یک ترتیب او را آزار می دهد یک آدمی که شعله ای روحش را می سوزاند وقدرت فریاد کشیدن ندارد یک آدمی که به هیچ کس کاری ندارد و از حال دنیا به همین کتاب و دفترش راضی است ولی باز هم مردم خیال می کنند که او سر تو را شیره می مالد و پولهای تو را لباس می خرد پرویز چه بگویم قلبم پر از درد است می ترسم تو هم آخر مرا رها کنی می ترسم تو هم فکر کنی که من بد هستم و آن وقت من چه خواهم کرد چه طور این همه بدبختی را تحمل خواهد کرد ؟مرا ببخش اگر زیاده از حد روده درازی کردم


 نمی دانم چرا این قدر غصه می خورم زودتر بیا تو را با تمام قلب و روحم می خواهم ومی بوسم

فروغ

پرویز جان نوشته بودی موهایم را چه کار کردم هیچ رفتم و رنگ مشکی زدم و حالا خیلی خوب شده و راضی هستم

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه نوزدهم دی 1385 11:35  
 

فال زندگي

 
 

 

در بستري خيال انگيز

در رويايي دل انگيز

شبانگاه به تماشا

تن به تمامي تمنا

سرك مهر دستها

 از فراز كوه ها:

"چشمانت را به تمامي خواهم نوشيد"

و نوشيد و هيچ برجاي نماند تا فالم را بگيرم.

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه نوزدهم دی 1385 11:25  
 

 
  نامه پانزدهم

 شنبه 5 مرداد

پرویز محبوبم من تازه امروز از منزل پوران مراجعت کردم برایت نوشته بودم که پوران سخت مریض است و چون تنها بود و احتیاج به کمک و پرستاری داشت من ناچار به آنجا رفتم تو به من گفته بودی که کمتر به آنجا بروم و شب نمانم ولی پرویز عزیز من این یک مورد استثنایی بود و من ناچار بودم بروم زیرا او به کمک احتیاج داشت ولی حالا که امروز الحمدالله حالش بهتر شده من برگشتم تقریبا سه روز آنجا بودم امیدوارم تو از این حیث مرا ملامت نکنی .

در این دو روز بسیار سعی کردم برای تو نامه ای بنویسم ولی فرصت پیدا نکردم مجبور بودم از او مواظبت کنم ولی حالا که برگشته ام برنامه ی گذشته را تعقیب می کنم نامه ای برای من فرستاده ای و نوشته ای مبلغ 550 ریال پول برایم داده ای هنوز که به دستم نرسیده چون این سه روز اینجا نبودم و پستچی کاغذ را به بچه ها نداده شاید امروز بیاید ولی پرویز من فکر می کنم موضوع اسکناس 50 ریالی اشکالی نداشته باشد چون لایحه 2 ماه تمدید مدت جمع آوری اسکناس ها در مجلس سنا تصویب شده و گذشته از این پکت هایی که تا روز 31 تیر به پستخانه رسیده همه را به بانک ملی فرستادند تا اسکناس ها را خرد کنند و من امیدوارم پکت من هم جز همین پکت ها باشد اگر این طور باشد دیگر احتیاج به توصیه های تو ندارم ولی در عین حال از این که تو کار را برای من آسان کرده ای تشکر می کنم .

پرویز خبر خوشی برای تو دارم آه نه برای تو چون به تو مربوط نیست ولی چون مرا خوشحال کرده فکر می کنم تو هم خوشحال شوی من 8 ماه دیگر خاله می شوم حالا می فهمی مرض پوران چه بود ؟ من بسیارخوشحالم .

 پرویز من ... دیشب خواب تو را دیدم هر شب خواب تو را می بینم هر شب خواب می بینم که آمده ای امروز صبح وقتی از شمیران بر می گشتیم سراسر راه را به تو فکر می کردم . بیهوده آرزو می کردم که ای خدا خواب من تعبیر شود و وقتی به خانه می رسم پرویز را در آنجا ببینم ولی افسوس تو نبودی هیچ چیز جز یک سکوت ملال انگیز و خشم آور انتظار مرا نمی کشید .

 پرویز چه قدر این دوری طولانی و وحشتنک شده است این آرزو دارد قلب مرا می خورد قلب مرا خون می کند آرزوی دیدن تو در آغوش فشردن تو بوسیدن تو . چرا نمی توانم مثل همیشه تو را در کنار خود داشته باشم ؟ چرا نمی توانم سرم را روی سینه ی تو بگذارم و غم های دلم را فراموش کنم .

روزها با سردی و خاموشی می گذرد هر روز آفتاب را می بینم و جنب و جوش زندگی را در اطراف خود حس می کنم ولی مثل این است که این آفتاب به روی همه می تابد جز من مثل این است که زندگی مرده و من بیهوده زنده هستم از زندگی دیگران دزدیده ام . چه فایده دارد من این چیزها را برای تو بنویسم مگر تو نمی گویی که عشق باید در سینه پنهان گردد من اگر بگویم تو را دوست دارم تو خواهی گفت می دانم . و باز اعتراض می کنی باز سه صفحه کاغذ را سیاه می کنی و سرانجام نتیجه می گیری که در عشق خود گم شده ام و خود بین هستم . باید این ناله را خفه کرد . باید به حرف تو گوش داد .

ولی بهتر است تو به نامه های خودت هم توجه کنی تو هم مثل من هستی و من می توانم در برنامه ی تو لااقل سه بار جمله ی تو را دوست را پیدا کنم تو فقط اعمال مرا می بینی . اگر این بد است برای همه بد است .

بدیش اینجاست که تو به همه چیز حتی به عشق از دریچه ی یک آدم 28 ساله نگاه می کنی و انتظار داری که من هم این طور باشم و یک شبه راه صد ساله بپیمایم من دوست دارم که دختر عاقلی باشم و با همه ی فکر و عقلی که در این سن دارم سعی می کنم تا اعمالم خوب و مطابق میل تو باشد اگر کسی به من بگوید بچه من عصبانی می شوم ولی تصدیق کن که نمی توانم به قدر یک زن 28 ساله از لحاظ فکری پیر شوم و تجربه داشته باشم اعمال من با سن من متناسب است و اگر خطایی مرتکب شوم البته از نظر تو خطایی مرتکب شوم سزاوار سرزنش و ملامت نیستم و کسی نمی تواند بگوید که من بد هستم چون من آن کار را با علم به این که بد است انجام نداده ام البته اگر می توانستم تشخصی بدهم بد است . نمی کردم تو امروز تجربه ات از من بیشتر است من عقاید و افکار تو را محترم می شمارم و به آنها ایمان دارم ولی من موقعی می توانم آنها را قبول کنم که تو مرا در ارتکاب عمل بدم گناهکار ندانی و پیوسته نگویی که خودبین هستی خودخواه هستی حق ناشناس هستی و هزار چیز دیگر هستی تو وقتی می خواهی درباره ی من قضاوت کنی نشاط و حرارت جوانی و غرور و حساسیت مرا که آن هم مخصوص دوران جوانی است درنظر بگیر و آن وقت بگو چه زن بدی دارم .

 خودت را به یاد بیاور که در این سن چگونه فکر میکردی و چه حالاتی داشتی بعد مرا با خودت مقایسه کن آن وقت می فهمی که من بد نیستم من فقط بدیم این است که در موقع نامه نوشتن اخلاق تو را در نظر نمی گیرم .

پرویز عزیزم من روز 2 مهرماه انتظار تو را دارم من این روز را دیشب در خواب دیدم و هنوز لذت عجیب و مست کننده ی این خواب در وجود من باقی ست هنوز مثل این است که صورت تو جلوی صورت من قرار گرفته و من چشمان تو را می بینم و گرمی نفس تو را احساس می کنم .

مثل این است که موهای سیاه تو را با دست پریشان می کنم خودم را در بغل تو میاندازم و می خندم گریه می کنم ناله های شاد من در میان دولبم می لرزد مثل این است که من و تو با هم توی کوچه راه می رویم و تو آن کت تابستانی و روشن را به تن داری و لبخندمی زنی آه خدای من دیشب چه شب شرینی بود تا صبح با تو بودم در آغوش تو خفته بودم کاش این شب تمام نمی شد و کاش رؤیای من حقیقی بود من پیوسته در خواب با احتیاط از خودم می پرسیدم ایا خواب هستم یا بیدار و بعد در خواب بر بیداری خودم مطمئن می شدم و تصور می کردم بیدار هستم و شب تا صبح یک لحظه خنده لبان تو مرا ترک نکرد من دیشب تا صبح صورت خندان تو را دیدم .

مثل این که فریادی در دلم هست که خاموش نمی شود مثل این که همه ی وجود من در خیال تو گم شده و این صدا فریادی ست که از قلب بدبخت من بر می خیزد که از دست خیال تو فشار آرزوی تو غم دوری تو و اشتیاق دیدارتو به فریاد آمده است این صدا درد است ناله است هیجان و فشار است و هر زمان رنگی دارد .

 احساس می کنم که دیگر این زندگی برایم تحمل ناپذیر شده است همه ی ذرات وجود من تو را می خواهند این زندگی به جای این که رفته رفته برایم عادی شود رنج آور شده است من پیوسته انتظار تو را می کشم و فقط از خدا تو را آرزوی می کنم

تو را می بوسم

فروغ

  

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه هفدهم دی 1385 15:26  
 

عيد غدير فرخنده

 
 

 

علی مردی که دستان پینه بسته اش راز امامتش بود ...

 


عيد غدير بر همه شما عزيزان فرخنده

مامي عزيزم تبريك ويژه من به تو بهترينم همراه با بوسه هايي بر دستانت

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه نهم دی 1385 11:21  
 

يك صبح تا ظهر

 
 

برف باريد

آنقدر سپيدي جا خوش كرد سرانگشتانم

كه تمام گل پونه هاي يادم درخشيدند و سپيد شدند

 

از خواب كه بيدار شدم، كش و قوسي به بدنم دادم ... يكي كمي دلم سوخت واسه خودم وقتي ديدم خواهرم كه از ته دلش دعا كرد شنبه تعطيل نشه تا تعطيلي خودش از بين نره تو رختخوابه ... اما زودي تموم شد، چرا كه يه ليوان مخلوط شير و عسل كه مامي جونم برام آورد يعني اينكه دختر بخند و برو سركارت ... خلاصه كار شروع شد ... زماني كه  كمي به صورتم تو آيينه نگاه مي كردم (فقط نگاه ها!!! فكر بد نكنين!! مال من بيش از سه قلم نمي شه) مثل هميشه تلويزيون رو روشن كردم تا با صداي دلي دلي سكوت صبحم رو آهنگين كنه ...

خلاصه يك ليوان شير رو به يك تكه كيك شكلاتي خوردم و آماده شدم كه آسه آسه رو يخ ها قدم بردارم و برسم به جايي كه بايد سوار سرويس بشم. شايد باورتون نشه بعد از دو روز تعطيلي دلم براي راننده سرويسمون هم تنگ شده بود و رانندگيش ... صبح ها كه گاه گاهي شروع مي كنه به نقل خاطره اونقدر جالب به جاي شخصيت هاي مختلف روايتهاش صحبت مي كنه كه آدم رو غرق لذت مي كنه ... خلاصه صبح شروع شد با يه تعارف پر از صداقت از طرفش : بفرمايين نون  ... پيش خودم فكر مي كنم چقدر زندگي مي تونه شيرين باشه درست مثل چاي شيريني كه اون با لذت تو اتوبوسش مي خوره ... واقعاً حيف نيست وقتي مي شه به اين قشنگي به دنيا نگاه كرد اون رو با اما و اگر خراب كنيم.

كتابم رو باز كردم و شروع كردم دنباله رمان " عشق سالهاي وبا " رو خوندن... بعد از مدتها با گابريل گارسيا ماركز آشتي كردم ... نمي دونم چرا يه جورايي با داستانهاي كوتاه "پرندگان مرده" حالم رو گرفته بود. اما اين كتاب و عشقش يه چيز ديگه است. همينطور كه دارم به انتهاي داستان مي رسم باورهاي قشنگي تو دلم جوونه مي زنه. اينكه به مقوله عشق مي شه اينطور نگاه كرد، خيلي سهل و ساده ... مثل يه قلم خودكار مي تونه باشه كه وقتي تموم شد بندازيش دور و يكي ديگه بخري ... يادتون باشه خودكار! نه خودنويس!! كه بندازيش دور، نه اينكه با جوهر پرش كني!

ديدين چقدر ساده است. اينطوري ديگه نه غمي براتون مي مونه نه غصه اي.مي دونم عموم آقايون شايد با اين بيانيه پيرو موافق باشن. خوشم مياد ازشون به همه چيز ساده نگاه مي كنن و دچار خودآزاري نمي شن. اما بيچاره خانم ها وقتي به پايان رابطه اي مي رسن هاي هاي گريه سر مي دن و مي چسبن به دلتنگي هاشون. آخه عزيزان من چرا اينقدر خودتون رو عذاب مي دين. دنيا داره با سرعت مي گذره ... بخواهين غصه بخورين از شادي دنيا بازمي مونين. يادتون نره اون چيزي كه ثابته خود عشقه ، نه عاشق و معشوق ... عشق مي تونه هر لحظه در وجود كسي متجلي بشه ... و تازه ممكنه اون چيزهايي كه دور و برتونه مظهري از عشق بشه ...

اونوقته كه وقتي مرضيه مي خونه باهاش همصدا نمي شين

ديگه چيزي نمي خوام

نه آفتاب

نه بارون

نه ساحل دريا و نه دشت و بيابون

ديگه فرقي نداره نه اينجا ، نه اونجا

نه تو خونمو نه اونور دنيا

اينجوري هميشه عاشق مي مونين به خدا، تو آفتاب دلتون چنان هوس ساحل دريا رو مي كنه كه نگو و نپرس. تو بارون نمي شينين پشت پنجره و براي عشق هاي از دست رفته تون هاي هاي گريه كنين، راه مي افتين مي رين بيرون، فوقش اگه نخواهين خيس بشين مي رين يه چتر مي خرين ... لطفا خوشرنگ و لعابش رو انتخاب كنين كه نگن بيچاره دچار افسردگي شده ... راه بيفتين تو خيابون ها ... و اينكه نگران پاشيده شدن آب به سرو روتون هم نباشين. اون وفت مي بينين كه چه الكي نشستين و غصه خوردين و ماتم گرفتين.

بگذريم زيادي رفتم رو منبر! برگردم به بقيه نقل خاطره امروزم. خلاصه امروز رو با اين باورهاي جديد شروع كردم. رسيدم به محل كارم شنيدم كه صدام رو هم اعدام كردن. نمي دونم چرا اين خبر اونقدرها كه بقيه رو خوشحال كرد. خوشحالم نكرد. شايد به اين خاطر كه من قهر و غضب خدايي رو بيشتر مي پسندم. كه وقتي  اون بخواد جزا و كيفر بده حسابي حال طرف رو مي گيره و اونهايي رو كه منتظر بودن تا جواب ناحقي ها رو ببينن حسابي خوشحال مي كنه. خلاصه اينكه اينم رفت و فقط من به اين فكر كردم كه اگه توفيق زندگي بود و من موندم تو بازي هاي اين روزگار ... اگه روزي كسي از آينده اسم اينو آورد مي تونم از جنگي بگم كه كشور من با كشور اون داشت ... از سختي هاي دوران جنگ ... از جانبازها و جانباخته هايي كه موندن و رفتن ... مي بينين يه خبر آدم رو به كجاها مي كشونه؟؟؟ يادت نره دختر كه اومدي اينجا تا از باورهاي جديدت راجع به عشق بنويسي ... عشقي كه درست به سادگي سه حرفيه كه كنار هم مي شينن.

برگشتم بابا ! چرا مي زني!!!؟؟؟ تا حالا براتون نگفتم كه اولين بار كه عاشق شدم كي بوده، شايد اصلاً شما به اين عشق نگين. اما من باورش دارم كه عشق همينه. يادم مياد ده، دوازده سالم بيشتر نبود. اون وقتا با سرويس مي رفتيم مدرسه و سرويسمون هم مختلط از دختر و پسراي شيطون بود. صبح ها يه پسر سوار سرويس مي شد هم سن و سال خودم. اون يه شال گردن سبز آبي داشت كه من عاشق اون رنگ بودم. نمي دونيد به عشق ديدن اون شال گردن و اون رنگ جادويي هر روز دعا مي كردم كه اون پسر از سرويس جا نمونه. فكر مي كنم اگه هر كسي اشتياق هر روزه من رو براي سوار شدن اون به سرويس مي ديد واقعاً فكر مي كرد من عاشق شدم. شايدم شده بودم ....

مي بينيد عشق چقدر ساده است. خيلي ساده تر از اوني كه فكرش رو بكنيد مياد و خيلي خيلي خيلي ساده تر هم مي ره، و اما نتيجه اخلاقي اين بحث :

"بهار كه از راه رسيد همه مردم لباس هاي زمستوني و شال و كلاهشون رو به صندوقچه ها سپردن با نفتالين هاش ... و من از بهار سال بعد ديگر عاشق نبودم."


 

پيرو هميشه عاشق بروز شد. (شانزدهم ديماه ۱۳۸۵)

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه نهم دی 1385 11:19  
 

فروغ ... فروغ ... فروغ ...

 
 

نامه چهاردهم

پنج شنبه 4 مرداد

پرویز عزیزم امروز و دیروز از تو نامه داشتم و از قراری که نوشته ای حالت خوب شده آرزویم این است که همیشه سلامت باشی از حال ما بخواهی خوب هستیم و فقط انتظار آمدن تو را می کشم در نامه هایت از من اظهار رضایت کرده ای البته من همیشه میل دارم که رعایت نظر تو را کرده باشم ولی تو هم باید فکر کنی که زیاد مرا محدود نسازی زیرا من حتی اگر هم احتیاج به آزادی نداشته باشم همین فکر آزادی و تلقین آزادی مرا شخصیت می بخشد و به من کمک می کند و مرا تشویق می نماید .

پرویز عزیزم کتابم در هفته ی اینده حتما منتشر خواهد شد راجع به فریدون کار نمی دانم برایت چه بنویسم او مرد شریفی است و تو نباید به او فکر بدی داشته باشی او از آمدن من توسط مادرت مطلع شده یعنی همان شبی که ما آمدیم به منزل شما تلفن کرده بود و خانمت هم گفته بود که آمدند و به من هم تلفن کرده و من ناچار هستم که راجع به کار کتابم با او صحبت کنم البته من بیش از این یکی دو بار با او صحبت نکرده ام و اگر من بخواهم نه با او که این کار را به عهده گرفته صحبت کنم و نه با امیرکبیر تماس بگیرم آن وقت بعد از این که کتابم چاپ شد و پر از غلط بود چه کاری از دست من بر می اید همچنان که اگر برای من یک نسخه نفرستاده بودند همان طور با غلط چاپ می شود . البته پرویز من تو را دوست دارم در این هیچ شکی نداشته باش ولی تو هم با من طوری رفتار کن که عادلانه باشد می بینی که راجع به من تازگی ها حرفی زده نمی شود و دلیلش این است که فریدون کار جوان نجیبی است و همه جا از من دفاع می کند البته حالا نمی توانم جریان را به طور مفصل برای تو بنویسم ولی در اینده وقتی آمدی هر چه بپرسی جواب خواهم داد پرویز من تو را دوست دارم و بی نهایت علاقه دارم که زندگی ام را با تو ادامه بدهم و می دانم که اگر از تو جدا بشوم خاطره ی عشق و محبت تو پایان عمر مرا رنج خواهد داد ولی چه کنم تو انصاف داشته باش من تا آنجا که می توانم دستورات تو را به کار می بندم مجله ی سخن از من دعوت کرد نرفتم دانشوران را هم که نوشتم اینجا مرتب به وسایل مختلف برای دیدن من اقدام می کنند ولی من به خاطر تو و به خاطر این که فکر می کنم بعدها همه چیز برایم فراهم خواهد شد معذرت می خواهم راجع به پول کتابم چند روز پیش امیرکبیر تلفن کرد که برای گرفتن حق التألیف بروم من هم رفتم بابت 1200 جلد 720 تومان به من پول داد که 600 تومان آن را بلافاصله به بانک گذاشتم و 50 تومان کتاب گرفتم یعنی قرار شد 5 جلد کتاب خودم را از قرار جلدی 5 تومان یعنی با 1 تومان تخفیف به خودم بدهد و بعد یک ( ویس و رامین ) گرفتم 15 تومان یک گلستان سعدی 15 تومان 70 تومان باقی مانده را هم برای خودم کمی چیز خریده ام و دارم و چون از پارسال 140 تومان قرض داشتم و به تو هم گفته بودم 100 تومانی را که از حائری طلب داریم یعنی فریدون کار گرفته به او گفتم که ببرد و به مامانم بدهد و 40 تومان فرامرز را هم می خواهم بدهم و به قرضم و خلاصه مامانم می گفت که او پول را آورده و دم در داده و پرویز جان خلاصه ممکن است یک کمی ولخرجی کرده باشم ولی به خدا 600 تومان مال تو هر کاری می خواهی بکن پرویزم دیگر خسته شدم امیدوارم تو زودتر بیایی.

 تو را می بوسم
 فروغ

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه پنجم دی 1385 8:32  
 

به خاطر الناي عزيزم

 
  الناي برگ گلم دعوتم كرده به بازي ... البته خودش هم به بازي دعوت شده بود ... رفتم و رفتم و ديدم اين بازي يعني يك معرفي ...

النا جان كم و بيش آشنا هستن دوستان با من اما براي تو خوبم و ديگران مي نويسم

من هم مثل النا ارديبهشتي ام ... اما ۲۱ ارديبشت ۱۳۵۳ ... به رقمش زياد توجه نكنيد مهم اينه كه دلم مثل يه دختربچه هنوز پر از شيطنته ... هنوز مجردم و تصميم هم ندارم آزاديم رو از دست بدم

مترجمي زبان انگليسي خوندم اما كارم هيچ ربطي به رشته ام نداره ... در حال حاضر هم كارمند دولتم

اينجا دوستان خوبي دارم به لطافت باران

اما قطعاً دوستان ناراحت نمي شن اگه اول از عشق زندگيم بگم ... اسمش رو نمي گم. اما قطعاً شما عزيزان همراهم اون رو با قلم بي نظيرش مي شناسيد. دوستش دارم و تا ابد دوست خواهم داشت.

و حالا از دوستان عزيزم ... همراهان هميشگيم ... دوستاني كه پيوندشون رو تو وبلاگم مي بينيد و همه بهترينند دعوت مي كنم:

پيامبر يه راهنماست

وحيد يه سنگ صبوره

با الهام مي شيم دو دختر دبيرستاني شيطون كه پشت سر معلم مي خندن

ناهيد كه صفا ... هرچي استعاره و تمثيل بلديم براي هم خرج مي كنيم

سمفوني شعله ها عزيز مهربوني كه خاطراتش آرزوهاي آينده منه

مهدي عزيزم كه دوست ندارم اسمش رو با اسم وبلاگش فلاكت همراه كنم؛ يه دنيا ذوق و سليقه است اين پسر ... دوستش دارم يه دنيا ... قالب وبلاگهام طراحي اونه ... تا دلتون بخواد خودم رو براش لوس مي كنم. تازه دعواش هم مي كنم. خواهري گفتن؛ برادري گفتن ... مگه نه مهدي؟؟؟

گنجشكك اشي مشي كه اگه پسر بودم بدم نمي اومد گاهي وقتا مثل اون به زندگي نگاه كنم

زبان مادري كه چند وقتيه نيست ... حظ مي كردم از نگاه دقيق و نوشتار ساده ش

كاوه عزيز كه تو بچگي هام مي گفت كه تو لي لي بازيش بدم ...

ليلاي عزيز كه اسم وبلاگش كاملاً برازندشه ... جويبار ... اصلاً يه جا نمي مونه ... مي ره و مي ره

دهاتي عزيز كه بي نظيره ،"مونولوگش با خودم" رو شاهد مي گيرم ... همين و همين

نيما كه دوست احساسات شاعرانه منه ...

فرزاد عزيز به يه دنيا صداقته اين پسر

پژمان عزيز كه نگاهش بزرگه

گلنسا كه يه زماني دخترم بود و حالا حالي هم از مادرش نمي پرسه

اميد ، حسين و بقيه دوستانم

و بقيه ...

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه سوم دی 1385 14:11  
 

تنها با ياد

 
 

بیشه ای بیش از پیش تنها

خاک بوی نم داشت

آغشته به عطر آغوشش که خوفناک به خفتگان آرام می بخشید

و او همه تن چشم

درد اینجا بود

که بیش می دید

و بیش دیده می شد

و زن این را می دانست

صدای سوختن چوبها در آتش امیدی بود که روشنا باقی خواهد ماند

و روشنا روزنه ای که می توانست آرزوها را ببیند که به کنارش می آیند

آرزوهایی از جنس لطیف برگ اکالیپتوس

در این آرزو زبان گنجشک جیک جیک می کرد

سرو می ایستاد

و بادام ....

چه سخاوت داشت

در رویاهای آن زن "مردی که مرده بود" باز شکل گرفت

افسانه ای که تمام پندار جوانیش با آن آمیخته بود

و اینک بادام سخاوتمندانه روغنش را به زن بخشید

و دستان زن

بر قداست اندام آن مرد بوسه زد

مردی که مرده بودنش پنداری بود که می رفت

می رفت تا در دورترین دور گم شود

او به دستان زن و به عشق دستان او زنده شد

روغن بادام

و تقدسی تا به ابد

دستانش پیچ و تاب اندام زنانه اش را ستود

باورش نمی شد

هنوز می توانست نقش عشقه آفریند

هنوز می توانست

اندامش گرم شد

و آغوشش گرمتر

آنچه را داشت تقدیم قداستی کرد که باورش داشت

و اینک هیچ نمی خواست

او سالها انتظار را در "دوستت دارم" معنا کرده بود

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه دوم دی 1385 12:4  
 

 
   

به قدر دعا از خدا فاصله است

دست برداريم به دعا

شايد قطره اشكهايمان باز كودكمان سازد

و اشتياقمان را براي رسيدن به او بيش از پيش سازد

تنها بقدر دعا فاصله است

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه دوم دی 1385 9:41  
 

موجي از عشق

 
   

نامه سيزدهم:

سه شنبه 3 مرداد

پرویز امروز بعد از 10 روز نامه ی تو برای من رسید از این که یادی از من کرده ای ممنون هستم و آرزویم این است که کسالتت زودتر برطرف شود و زودتر به تهران بیایی در این که من تو را دوست دارم هیچ شکی نداشته باش ولی در این که موجود خوشبختی هستم و ایا توانسته ام تو را هم خوشبخت و راضی نگه دارم همیشه شک دارم پرویز امروز وقتی نامه ی تو را خواندم بی اختیار قلبم فرو ریخت.

 نمی خواهم تو را در زندگی رنج بدهم پروز من لیاقت تو را ندارم و باید دنبال سرنوشت تیره ی خودم بروم تو هیچ وقت نباید به من رحم کنی چون شوقی که من به هنرم دارم آن قدر بر من مسلط است که دیگر به هیچ چیز توجهی ندارم وقتی با تو هستم و وقتی تسلیم زندگی عادی می شوم حس می کنم و برایم ثابت می شود که پیشرفتی عایدم نخواهد شد و وقتی تصمیم می گیرم از تو جدا شوم موجی از عشق و محبت قدم را فرا می گیرد و زبون و بیچاره ام می کند پرویز مدتی ست که بدبخت هستم بدبخت نمی دانم چه سرنوشتی انتظار مرا می کشد از آینده بیمی ندارم زیرا بالاتر از همه چیز مرگ است و اگر من بمیرم بدون شک هم تو را راحت کرده ام و هم خودم را ولی من نمی خواهم وجود من باعث ننگ و عذاب تو باشد نمی خواهم محبت من تو را حقیر کند و به من رحم کنی پرویز زودتر بیا و مرا نجات بده این نامه را از ته دل برای تومی نویسم هیچ ظاهر سازی نمی کنم نیرویی در درون من بیدار شده و به من امر می کند که بیشتر ازاین تو را عذاب ندهم پرویز من حاضرم بمیرم حاضرم بمیرم و در عوض دیگر مجبور نباشم به خاطر شوقی که در دل دارم تو را عذاب بدهم پرویز سرنوشت من از سرنوشت تو جداست مثل این که مرا برای بدبختی و زجر کشیدن آفریده اند نمی خواستم این مطالب را برای تو بنویسم ولی دیگر نمی توانم دیگر قدرت کتمان کردن ندارم دیگر از هیچ چیز نمی ترسم ولی در عین حال خودم را فدای سعادت تو می کنم نگو چرا چون می دانم که وجود من در حقیقت باعث عذاب خاطر توست پرویز بیا و هر چه خواهی با من بکن در عوض من دیگر در زیر فشار این باری که بر دوش دارم احساس مرگ نخواهم کرد من نمی خواهم تو مرا دوست داشته باشی چون لیاقت عشق تو را ندارم تو باید مرا دور بیندازی مرا فراموش کن و اصلا به حال من رحم نکن پرویز نمی دانم چه می نویسم و نمی دانم چه خواهد شد همین قدر بدان که اگر مدتی بگذرد من دیوانه خواهم شد پرویز مرا ببخش و زودتر بیا تو می توانی از همه ی دنیا راجع به من تحقیق کنی ولی افسوس افسوس می خورم که زندگی ام از دستم می رود پرویز نمیدانم چه می نویسم آن قدر بدبخت هستم که آرزوی مرگ می کنم بیا و مرا نجات بده هر چه می شود زودتر بشود چون من دیگر تحمل فشار را ندارم .

تو را می بوسم
فروغ

 


فروغ نامه ات رسید فورا نسبت به وعده ای که داده بودم وفا کرده و مبلغ مورد نیازت را فرستادم که قطعا تا به حال به دستت رسیده ولی چون در نامه ات به شرح داخل پرانتز (... من خودم در منزل وضعیت خوبی ندارم ...) از محیطی که در آن زندگی می کنی اظهار نارضایتی نموده بودی و از طرفی متذکر شده بودی می خواهم کمی اثاثیه بخرم چنین دستگیرم شد که در نظر داری مستقل زندگی کنی و این موضوع علاوع بر این که به نظر من صلاح نیست به طور مسلم کامی را بیشتر از تو دور خواهد کرد زیرا من دیگر موافق نخواهم بود که کامی در چنین محیطی که گویا در نظر داری برای خودت فراهم کنی حتی یک ساعت زندگی کند امیدوارم این حدس من هم اساس درستی نداشته باشد و فقط روی بدبینی باشد .

در هر صورت اگر حدس من صحیح نیست فوراً صورت اثاثیه ای که به آن احتیاج داری برای من بنویس تا فوراً برایت بفرستم ضمنا کتاب تو نزد من است که عید برایت خواهم آورد در خاتمه خواندن کتاب مارک اورال را جداً به تو توصیه می کنم که آمادگی خودم را برای کمک همیشه بدین وسیله به تو اعلام می نمایم .

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 
 
 

 

 
e