تو حركت بودي
و من خسته از راه
نشسته در سكوت شب
در انتظار اشك هايي كه محكوم به نباريدن بودند
چقدر قدم كم آوردم
و چقدر راه بجا ماند
و چقدر خستگي مرا برجاي نشاند
و تو ندانستي كه دستاني هستند
دستاني در انتظار
كه تكيه گاهي مي جويند براي برخاستن
چقدر شبها درد مي كشيدند
تا سحر را بزايند
و چقدر سحر درد كشيد تا عاشق شود
زمان تب داشت
زمان در حسرت مردانگي تب داشت
و سحر نگاه مادر را مي فهميد
نگاه مادر بر دستاني بود كه در هيچ سياه بازاري دواي دردش را نيافته بود
و سحر سجاده مادر را مي ديد
صداي اشك هاي مادر در لابه لاي بغض هاي فروخورده اش گم شد
تنش زرد
صدايش سياه
و چشمانش ...
بيرنگي چشمانش را باور نداشت
دلش مي خواست به دنبال بهار برود
شايد بهار او را از يك آغاز بي فرجام باز دارد
و نگذارد روزي حسرت نداشتن ليمو را داشته باشد
شايد حرفهايم بوي نا بدهد
شايد هيچكس سحر را باور نكند
اما او اينك مي داند
شاخه ها شكوفه ها را در آغوش مي كشند
اما طعم ليمو را از ياد خواهند برد ...
شايد بهار اين را نيز بداند ...
شايد ...
سحر هنوز هم تب دارد