امروز صبح باورم نمي شود
ديشب هم باورم نمي شد
مثل هميشه شن هاي ساعت بودنمان مي ريخت
و من و تو بستني هايمان را مي خورديم
دلم خواست سيب و گلابي را به يادگار بردارم!!!
و امروز سيب و گلابي در آيينه به من خنديدند
موهايم را شانه كردم
و من نيز به سيب و گلابي خنديدم
و باز باورم نشد
باورم نشد كه چقدر ساده و صميمي باهم صميمي شديم
و چقدر ساده مهرباني هايمان را در دستانمان به هم سپرديم
و هنوز هم باورم نمي شود
گفتم كسي را مي خواهم كه نازم را بكشد ...
و تو گفتي كه نازكشي خيلي زياد
و تمام ناز من دايره قسمتم بود
و تمام نازكشيدن تو يك جمله: مال توام! فقط مال تو
جمله اي كه ... باورم مي شود
تو در دايره قسمتمان قسمت مني و من قسمت تو!!!
به همين سادگي ...
و شايد ساده تر ... به سادگي جمله اي كه درست در همين لحظه به من گفتي:
"با شبي كه داشتم بهتر از روزهاي ديگري "
چقدر امروز زيباست و چقدر آسمان آبيست
كاش چون روز گذشته باد بوزد
تا بهانه اي شود براي پناه بردن به آغوش گرمت
و شايد ...
نه بي بهانه هم مي توان صميمي تر شد:
"با تو در آرامشم ... در آرامش"