خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چالهای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گماردهبودند الا چالهی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چهحکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگماردهاند؟» گفت:«میدانند کهبه خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»
خواستم بپرسم: «اگر باشد درمیان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...»
نپرسیده گفت:« گر کسی از مافیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هرنگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!»
درد همیشه بد نیست، گاهی پیوند است و گاهی یگانگی، و درد بود که مرا پیوند داد. از دل گفتم ، پروانه ای شدم و گمگشته ام را یافتم. و اینک من یک پیرو از جنس احساس و در آغازم . در آغاز یک تدین و هر دین و مسلکی که از عشق بگوید مرا زنده نگاه می دارد، از "عشق و دیگر هیچ"