وقتي تو را ديدم نگاهت نگران بود
و با نگاه نگرانت از من پرسيدي: مگر نيرنگ بزرگترين گناه نيست؟
و من با نگاهي كه نم آلود باران نباريده ي دلم بود تو را نگريستم و از تو خواستم كه راهنماي راه گم شده ام باشي و بر تخته سياه كلاس زندگي كه آغوش گشاده تا سپيدي ها را در آغوش گيرد بنويسي
بنويس!
مهربان بنويس!
بنويس براي همه ي آناني كه كه از جنس آفتابند و مي دانند هر طلوعي را غروبي است و در پس هر غروبي باز و باز طلوعي در كمين بنويس۱
بنويس!
براي همه ي آناني كه هنوز باور دارند مي توان بهار را باور داشت
براي همه ي آناني كه بهانه ي باران دلهايشان بغض و كينه نيست
براي همه ي آناني كه ...
چه مي گويم ...؟؟؟
مگر مي گذارند كه تو از تبار آفتاب باشي؟!
مگر مي گذارند تو به سرسبز شدن جوانه اميد دل بندي؟!
مگر مي گذارند كه شك نكني به بي پناه نبودن؟!
مگر مي گذارند ...؟؟؟
خوب من ! ديگر در توانم نيست كه به نگاه نگرانت نظر اندازم
كه نمي خواهم بداني دلم مي خواست قداست باور سبزي را دستانمان را در دست يكديگر گذاشت باور كنم
نمي خواهم بداني كه دلم مي خواست درياي خروشان طلب كردنمان به ساحل امن برسد
نمي خواهم بداني كه دلم مي خواست ...
چقدر دلم مي خواست و نمي دانست نبايد بخواهد
اما مي گويم تا تنها تو بداني
هنوز دلم مي خواهد كه ...
دلم مي خواهم اشكهايم ببارند شايد نفسي كه در سينه ام به حكم نيرنگ حبس شده رها گردد و باز مرا به زندگي پيوند دهد
دلم مي خواهد اشكهايم ببارند
بگو ... با من از دلتنگي هايت بگو !
بگو تا اشك ببارم!
بگو!!!